سلام دوستای خوبم امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه تعطیلات ما تهران بودیم. کادو برای پدرجونم پنجشنبه هم که همسری رفت سر کار و من باز ناهار خونه مامانم بودم و بعد ناهار اومدم خونه کمی استراحت کردم و بعد خونه را تمیز کردم و شام درست کردم و عصری هم مامانم و برادرم اومدند خونه ما و یک ساعتی بودند و کلی با مامانم با برادرم در مورد مشکلش صحبت کردیم و حالا قرار شده تا آخر هفته دیگه عمه و عمویم بروند و حرفهای همسر برادرم رو هم بشنوند. جمعه هم از صبح در منزل به استراحت و فیلم دیدن گذشت و عصر هم مامان و برادرم یک سر اومدند خونه ما و باز هم به دنبال راه حل برای رفع مشکل برادری بودیم. لازم به ذکر است از طرف اونها زن عموش پنجشنبه زنگ زده و با مادرم صحبت کرده و با زبان بی زبانی گفته که از طرف ما یکی برای وساطت برود. به دلیل پرخوری دیگه شام نخوردیم و خوابیدیم. همسری مهربان تسلیت: درگذشت خسرو شکیبایی رو تسلیت عرض میکنم دعا: خداوندا برادرم و همسرش را دریاب. می نویسم ... آری ... باز هم مثل همیشه برای تو می نویسم... برای تویی که مقصود تمام نوشته های منی. تویی که الفبای عشق را به من آموختی. تویی که مرا سرگردان دنیای قشنگ عاشقی کردی. تویی که قلم روان قلبم را به دست دلم دادی تا برای اولین بار برای تو بنگارد. تویی که دگر هیچگاه نمیتوانم از کنارت با بی تفاوتی بگذرم. تویی که هیچ در وصف مهربانیهای بی پایانت نمی یابم و تنها حرف و کلامی که برایت مییابم این است: با تمام وجودم یواشکی: امیدوارم سال دیگه هدیه من به تو فرزندت باشد. همسر برادرم از وقتی که شوهر خواهرش فوت کرده بود تا چهلم هر پنجشنبه میرفت پیش خواهرش و جمعه شب برادرم میرفت دنبالش و در وسط هفته هم یک شب میرفت و برادرم شب میرفت دنبالش. چهلم که تموم شد بعد از مراسم برادرم به همسرش گفت امشب دیگه بیا خونه و شب نمون خیلی وقته جمعه ها من تنهام و همسرش قبول نکرد و با لهن بدی به برادرم میگه تو چه کار داری و همین باعث شروع انفجارمیشه و برادرم دیگه تمام ماجراهایی که در طول دو سال عقد و یک سال و نیم ازدواجش براش اتفاق افتاده رو میکنه برای پدر مادرم. البته ناگفته نماند که مادرم هم در جریان بعضی از ماجراها بوده و پادر میانی هم میکرده. با این حال فردای این جریان باز هم پدرم به برادرم گفت زنگ بزن صبح جمعه برو دنبالش که باز هم بهانه اورد و نیامد تا عصر جمعه که همگی سر خاک رفتیم برای مراسم چهلم و جالب اینجاست که همسر برادرم و خواهرش که همسرش فوت کرده بود نیامدند و فقط پدر مادرش اومدند و باعث تعجب همگان شدند. برای شام خانواده مرحوم خواستد همان تعداد که سر خاک هستند ببرند رستوران برادرم زنگ زد که برود دنبال همسرش و خواهرش که گفتند حالا ببینیم بابام اینها چه می گویند. که نه تنها آنها نیامدند بلکه پدر و مادر همسر برادرم هم ناراحت شدند که چرا از قبل اطلاع ندادند و نیامدند (در حالیکه اون بنده خداها همونجا این تصمیم رو گرفته بودند). ولی باز بعد شام برادرم زنگ زد بیام دنبالت بریم خونه و همسرش گفت که نه باید با بابات بیایی منزل خواهرم در مورد ما بابام می خواد با پدرت صحبت کنه و پدرم گفت اتفاقی نیفتاده که من برم شبی خونه مردم حرف بزنم اگه کاری یا مشکلی هست خوب بیان خونه خودمون و عمه ام هم هر چه به همسر برادرم گفت حالا بیا تا بعد صحبت کنیم نیامد و برادر من هم عصبانی. خلاصه فردای اون روز هم تولد برادرم بود و دریغ از یک زنگ از طرف همسرش. دو روز بعد عمهام زنگ زد و با پدر همسر برادرم و همسر برادرم صحبت کرد که گفته بود این زندگی زندگی نیست و من میام لباسهام رو ببرم. پنجشنبه اومد با اینکه برادرم بهش سلام کرده بود جواب نداده بود و به حالت قهر رفتار کرده بود و رفته بود و یکی از اقوام هم که برای پا درمیانی رفته بودند، همسر برادرم گفته بوده لطفاً دخالت نکنید مادر و پسر باید تنبیه بشوند. البته الآن خیلیا میگن نمیشه یکطرفه قضاوت کرد ولی حالا به چند نمونه اشاره میکنم: 1- برادر من از نظر مالی به مشکل خورده و پدرم داره جورش رو میکشه و تمام و کمال زندگی اونها رو هم ساپورت کرده و اصلاً در سختی نیستند و در یک آپارتمان120 متری دارند طبقه پائین پدرم اینها زندگی می کنند و البته برادرم هم از خرید لباس و مایحتاج روزانه کم نذاشته ولی این خانوم دائم میگه من به خاطر پدرت دارم زندگی می کنم نه تو. 2- خیلی بد با برادرم صحبت میکنه و همش تحقیرش میکنه. 3- خانوادشون خیلی مادی هستند و اهل حرف و حدیث. 4- مادرش خیلی در زندگیشون دخالت میکنه به طوری که هر وقت اومدند خونه برادرم اینها دو روز با هم دعوا داشتند. 5- یکبار دست روی برادرم بلند کرده. 6- هر چی برادرم بهش میگه اگه به مذاقش خوش نیاد خیلی راحت میگه تو به کار من کار نداشته باش. ( پس برادر من به کار کی کار داشته باش؟؟؟) 7- مادرم خیلی محبتها بهش کرده حتی بیشتر از من که دخترشم. نمونش روزهایی که سر کار میرفت ساعت 2 غذاش رو آماده میبرد پشت درب خونشون میگذاشت که بخوره. از مواد غذایی هر چی برای من درست میکرد از سبزی پاک کرده و بادمجون سرخ کرده و باقالا و لوبیا و ... برای اون هم درست میکرد. پارسال که این مشکل مالی برای برادرم پیش اومد اولین سالگرد ازدواجشون نزدیک بود و مامان برای اینکه عروسش غصه نخوره براش سالگرد ازدواج گرفت و سورپریزش کرد و خیلی کارهایی که مادرها برای دخترشون انجام میدن مادرم برای عروسش هم انجام میده. 8- پدرم بارها و بارها بهش گفت که تو با یکدونه دختر من هیچ فرقی نداری. 9- هر جا دعوت مِشه تا لباس جدید برادرم براش نخره نمیاد حالا کمدش داره میترکه از لباسهایی که برادرم براش خریده یا مامانم هر دفعه مسافرت رفته سوغاتی آورده. 10- دائم در حال مقایسه زندگی خودش با من یا هر کس دیگه هستش و زندگی دیگران رو به رخ برادرم میکشه. حالا نمی دونم چرا برادر من و مامان من باید تنبیه بشوند؟؟؟؟؟ اگه نگویید که خواهر شوهرم ولی برادرم واقعاً مظلومه دلم براش میسوزه. باورتون میشه دلم برای همسر برادرم تنگ شده؟؟؟ میشه همسری که شوهرش 40 روزه فوت کرده، چهلم سر خاکش نره؟؟؟ و روز دوم شوهرش بگه ماشینش رو بیارین من سوار بشم؟؟؟ و آدرس تعلیم رانندگی بپرسه؟؟؟ عاطفه کجا رفته؟!!!!! شما قضاوت کنید بگین ما چیکار کنیم؟؟؟ مطمئن باشین هر نظری بدین ناراحت نمیشم. دوست دارم مشکلشون حل بشه. پنجشنبه از صبح به نظافت خونه مشغول بودم و حسابی همه جا رو تمیز کردم و ساعت 1 رفتم خونه مامانم بعد ناهار با مامان رفتیم آرایشگاه متاسفانه برادرم با خانومش به مشکل خورده مامانم خیلی ناراحته جمعه هم با کمک همسری فریزر تمیز کردیم و ناهار خونه مامانم اینها رفتیم، باز هم برای اینکه جو غمگین خونشون رو عوض کنیم. عصر هم شب چهلم پدر شوهرِ خواهر شوهر جون بود که به اتفاق مامان و بابام و همسری رفتیم. رویای صبحگاهی: پنجشنبه 20/4/87 هول و حوش صبح خواب دیدم عمهام از سوریه اومده و یک لباس خیلی قشنگ برام سوغاتی آورده. تعبیر؟؟؟!!!! سلام دوستای خوبم شنبه و یکشنبه و دوشنبه به سر کار رفتن و خانهداری گذشت و دیشب هم خونه عمه بزرگم دعوت بودیم که همسری سر کار بود و نتونست بیاد و من با مامان اینها رفتم و خوش گذشت. روز پدر نزدیکه و خانومها در تکاپور من برای همسری ساعت مچی گرفتم و برای پدرم و پدر همسری هنوز خرید نکردهایم. شما چی میخرین؟؟ حالا ترسهای من: توسط ملودی جون به این بازی دعوت شدم و از طرف من تمام دوستایی که لینکشون این کناره دعوت میکنم این بازی رو انجام بدن. 1- ترس از از دست دادن عزیزانم 2- ترس از گناه 3- ترس از بیکار شدن (من به کار کردن خیلی علاقه دارم) 4- ترس از عدم استقلال (دوست دارم در تمام شرایط روی پای خودم بایستم و به کسی تکیه نکنم) 5- ترس از بیماریهایی که زمینگیرم کنه (مرگ رو ترجیه میدم) 6- ترس از مار(خیلی میترسم حتی از عکسش من غیر از موارد فوق دیگه از هیچی نمی ترسم سلام دوستای خوب و مهربون امسال تولد من خیلی ساده برگزار شد نمیدونم چرا اصلاً خوشحال نبودم و حس خوبی نداشتم. تولد اینجانب چهارشنبه شب بعد شام با حضور مامانم و همسری برگزار شد و قرار بود که برادرم و خانومش هم بیایند که ماشینشان خراب شد و پدرم هم برای کمک به آنها رفتند و دیروقت شد و دیگر نیامدند و برادر کوچیکه هم که قبلاً کادوش رو داده بود. بقیه نزدیکان هم از طریق تلفن و SMS تبریکات خود را ابلاغ فرمودند. از همه عزیزانی که به یادم بودند تشکر میکنم اینهم عکس کادوها: پنجشنبه هم از صبح خونه مامانم بودم عصر هم شب چهلم همون شب من خونه مامانم اینها خوابیدم و خیلی کیف کردم کلی با مامان و بابام و دو تا داداشم حرف زدیم. جمعه صبح رفتم خونمون کمی تمیزکاری کردم و دوباره برگشتم خونه مامانم. عصر با برادرم و مامانم و عمه بزرگم رفتیم دیدن خالم که از مکه اومده بودن و سوغاتی هم گرفتم که عبارت بودند از: روبالشی - روسری - گردنبند مروارید و کمربند برای همسری دستشون درد نکنه. از اونجا هم رفتیم بهشت زهرا و خانواده اون مرحوم همه را شام به رستوران دعوت کردند. بنده خدا مادرش یک ذره هم آروم نشده و همون بیتابیهای روز اول رو داره. از خدا میخوام که به همشون صبر بده. سلام دوستای خوب و مهربون و عزیز در حال حاضر یک مریسام خسته و کوفته از کلاس آموزشی برگشته تا بعد... فقط خواستم بگم من هستم پنجشنبه بعد رفتن همسری به سر کار، منم رفتم خونه مامانم و ناهار پیش مامان اینها بودم. بعد ازظهر ساعت 3 اومدم خونه و مشغول امور کوزتی شدم و همسری هم ساعت 6 اومد خونه. بعد صرف شام فیلم پارک وی رو دیدیم که اصلاً خوشمون نیومد جمعه ساعت 8 از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم رفتیم خونه مادرشوهرجون برای انجام فریضه روز مادر پدرشوهر جون هم در باغشان به سر میبردند و قرار گذاشتیم همگی برای روز پدر به باغ برویم خواهرشوهر جون هم به من یک شکلاتخوری و یک سکه ربع دادند. میگم به چه مناسبت؟؟؟ ساعت 8 هم اومدیم خونه و یک سر رفتیم خونه مامانم اینها طفلکیا تنها بودند و خیلی ذوق کردند و بعد برگشتیم و فیلم محاکمه رو دیدیم از اونم خیلی خوشمان نیامد و بعد به دلیل پرخوریهای فراوان در خانه مادرشوهرجون سر بیشام بر زمین گذاشته و خوابیدیم سلام دوستای خوب و مهربون امیدوارم روز زن و روز مادر به همه شما خوش گذشته باشه و کادوهای خوب خوب گرفته باشین و کادوهای خوب خوب هم داده باشین. کادوی همسری عزیز کادوی اداره: یک عدد نیم سکه بهار آزادی. برای مامان جونم برای مادرشوهر جون پیشنهاد به همسری: همسری جون از هدیهات ممنون بسیار هم خوشبو میباشد من این عطر را به عنوان هدیه تولدم هم میپذیرم دیگه به خودت زحمت خرید هدیه دیگری برای 13 تیر نده. خدایا.................. خودت میدونی فقط با صلاح خودت و همراه با دلخوشی و بی پشیمونی. آمین کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا مرا به زمین می فرستی، اما من به این کوچکی و ناتوانی، چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟ خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم، یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند درحالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیدهام که در زمین انسانهای بد هم زندگی میکنند؛ پس چه کسی از من محافظت خواهدکرد؟؟ فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمیتوانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدایهایی از زمین بگوش می رسید. کودک می دانست که به زودی باید سفر خود را آغاز کند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا! اگر بایستی هم اکنون حالا به دنیا بروم، لااقل نام فرشتهام را به من بگو. صدا کنی. میلاد حضرت فاطمه زهرا (س ) و روز مادر مبارک نجوا: خدایا تمام کسانی را که در انتظارند،نامشان را با نام مادر مزین فرما و مرا نیز لایق مادر شدن بنما ..... آمین. پنجشنبه صبح زودتر از همسری از خواب بیدار شدم و صبحانه را آماده کردم. بعد صرف صبحانه همسری رفت سر کار و من هم که اصلاً حال و حوصله امور کوزتی را نداشتم رفتم خونه مامانم و تا شب که همسری اومد اونجا بودم و بعد از صرف شام با همسری رفتیم خانه. جمعه تا ساعت 10 خواب بودیم و به زور همسری از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردیم و من هم مشغول نظافت و امور خانه داری شدم و همه جا رو برق انداختم و همسری هم مشغول فیلم دیدن. خلاصه مامان جون خوب به سلامتی فصل تابستون هم شروع شده و امیدوارم آغاز فصل جدید و تغییر و تحول فصلی باعث تغییر و تحول خوب در زندگی هممون باشه

و پدرشوهر جون
پیراهن گرفتیم و برای همسری
هم که من ساعت مچی گرفتم. صبح روز چهارشنبه به دلیل اینکه پدر شوهرجون تهران نبودند و باغشون بودند تلفنی تبریکات گفته شد. بعد با همسری رفتیم خرید و مایحتاج منزل را خریداری نمودیم و اومدیم خونه آماده شدیم رفتیم خونه مامانم و ناهار اونجا بودیم. عصری برای استراحت به خونه خودمون اومدیم و دیگه تا شب به استراحت و فیلم دیدن سپری شد و بعد شام هم برادری اومد گفت عمهام اومده و میخواهند با عموم بروند خونه مادر همسر برادرم برای صحبت که برادری از ما خواست بریم خونه بابام اینها و صحبت کنیم که فعلاً یک هفته دیگه صبر کنند و بعداً بروند و ما هم رفتیم و کلی حرف زدیم ساعت 1 برگشتیم خونه.
امروز صبح زود رفته بود و نون بربری و مربا و شیر و خرما گرفته بود و صبحانه هم آماده کرده بود تا از خواب بیدار شم و خلاصه با هم یک دل سیر صبحانه خوردیم و کلی هم ازش تشکر کردم
و راهی اداره شدم.
و برای بازماندگانش صبر جمیل از خداوند خواستارم نثار روحش فاتحهای بخونید.
پدر عزیزم
دوستت دارم بیشتر از خودم و کمتر از خدای خودم بر دستان خستهات از دل و جان بوسه می زنم روزت مبارک در سایه مولا امیرالمومنین علی (ع) سالهای پر برکت عمرت دراز باد تکیه گاه من
.
دوستت دارم
بی نهایت با صداقت تا قیامت ... . همسر عزیزم روزت مبارک.
.
و مشکل اساسی هم هست و از طرف همسربرادرم خیلی توهینها شده
البته چون من خواهر شوهر هستم نمی خوام اینجا بگم تقصیر از کیه ولی واقعاً از ته دلم میخوام زندگیشون دوباره اونطوری که جفتشون میخوان پا بگیره و سوء تفاهمها تموم بشه دوباره به روزهای خوش برگردند.
چون واقعاً محبتهایی به عروسش کرده که شاید این کارها رو برای من که تنها دخترشم هستم انجام نداده باشه. خلاصه شام هم خونه مامان بودیم و در حال دلداری دادن برادرم و مامانم. پدرم نظرش اینه اگه واقعاً این دو تا با هم مشکل دارن بهتره همه چیز تموم بشه و پس فردا با یک بچه بی گناه این اتفاق نیفته. ولی من دوست دارم دوباره با هم خوب بشن. خدایا هرچی صلاحه خودت جلوی پای این دو تا جوون بزار.



خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
(ترجیه میدم خودم زودتر از بقیه بمیرم)
)

.
فامیلمون
که فوت کرده بود رفتیم و از اونجا هم با مامانم رفتم برای خالم که ازمکه اومدن کادو خریدم(رولت خوری). همسری هم با دوستش رفته بودن هشتگرد و شب نمیومد و دائم هم SMS میداد تولدم مبارک. 


با شما صحبت میکنه. اگر از حال ما خواسته باشید ما نیز خوب هستیم و مشغول اداره و زندگانی روزمره و منتظر
.
.
. خانواده خواهرشوهرجون هم اومدند و خیلی خوش گذشت. مادرشوهر جون هم از گوشی که براش گرفته بودیم خیلی خوشش اومد.
.
میگه از مشهد اومدین من وقت نکردم بیام دیدنتون. خواهرشوهرجون خیلی مهربونه
.
. 
به من عطر euphoria از خانواده Calvin Klein:


ساعت مچی خریدیم و دیشب تقدیم کردیم و خیلی هم خوشش اومد..
با شراکت خواهرشوهر جون یک گوشی Nokia 2760 خریدیم و به دلیل اینکه شوهرجون دیر میآمد خونه و خواهرشوهر جون هم به خاطر فوت پدرشوهرشان عید اولشان بود و به دیدنشان میآمدند، تبریکات تلفنی گفته شد و قرار شد به همراه خانواده خواهرشوهر جون پنجشنبه یا جمعه برای تقدیم کادو به منزل ایشان برویم.


میدونی که باید پولمون رو برای چه کاری جمع کنیم؟؟؟؟؟
که امیدوارم لازم نشه و در یک راهه دیگه خرج بشه.
اما کودک که همچنان مردد بود، ادامه داد:اما اینجا در بهشت، من جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.
کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم؛ چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشتهات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو میآموزد که چگونه دعا کنی.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد اگر چه، من همیشه در کنار تو هستم.
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشتهات اهمیتی ندارد ولی می توانی او را
مادر 
فاطمه (س) فرمود: ملازم خدمت او (مادر) باش که بهشت زیر گامهای مادر است.
زحمت کشیدن و ناهار هم برامون فرستادن و بعد صرف ناهار با همسری فیلم توفیق اجباری را دیدیم و عصری مادرشوهر جون از باغشون برایمان آلبالو آوردند و من هم آلبالوها رو به همراه دو شلوار همسری بردم خونه مامانم و با هم دمهای آلبالو رو گرفتیم و قرار شد همهاش را در سرکه ریخته و ترشی آلبالو درست کنیم و بعد از اینکه مامان نازنینم پاچههای شلوارهای همسری را هم درست کردند به خانه مراجعت کرده و باز یک فیلم وحشتناک
با همسری دیدیم و سپس با هم شام درست کرده نوش جان نموده و من شب بخیر گفته و خوابیدم و همسر ی همچنان فیلم میدید.
.
نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ساعت
۸:٢۸ ق.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ساعت
٩:۳٧ ق.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ساعت
٢:٥٦ ب.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ساعت
۸:٠٦ ق.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ساعت
۸:۱۱ ق.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ساعت
۸:٥٧ ق.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ساعت
٢:٢٠ ب.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ساعت
۸:۱٤ ق.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ساعت
۸:٠٦ ق.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ساعت
۱۱:۱٩ ق.ظ توسط مریسام نظرات () |
نوشته شده در شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ساعت
٢:٠٥ ب.ظ توسط مریسام نظرات () |



