خاطرات ما

برادرم همین الآن بهم زنگ زد که بابا امروز مرخص شد و داره میره بیارش خونه.

بابام دیروز خیلی کلافه بود درست 21 روزه که در بیمارستان بستری شده و دیروز می گفت دیگه نمی تونه تحمل کنه خسته شده.

خدای خوب و مهربونم ممنونم از همه الطافت.

خدا جونم میدونم که دیگه از امروز دربهای رحمتت بیشتر به رومون باز شده و دیگه خوشیهای زندگی رو پیش رو خواهیم داشت.

خدا جونم این چند وقته خیلی از شما خجالت کشیدم و واقعاً شرمنده شدم که در موقع گرفتاری اینقدر در خونت رو زدم. تصمیم دارم که دیگه اینقدر ازت دور نباشم.

دوستای خوبم از اینکه در این روزهای سخت تنهام نگذاشتین ازتون ممنونم. شرمنده که نتونستم در این روزها به وبلاگاتون سر بزنم و یا اگرم سر زدم کامنت نگذاشتم.

خدااااااااااااااااااااااااااااااا جوننننننننننننننننننننننننممممممممممممممم شکرت...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |