خاطرات ما

مامانم خواب دیده بود داره روز اربعین عدس پلو میپزه بنابراین دیروز که اربعین بود عدس پلو درست کرد و ما هم اونجا بودیم عصرش هم مامانم ختم انعام دعوت داشت به خاطر بابا می خواست نره که من بهش گفتم برو و ما پیش بابا هستیم. مامان رفت و چند نفری هم اومدند عیادت بابا و من شام بابا رو دادم و مامان اومد حدودای 8 بود ما هم اومدیم خونه و از قبل هم غذا داشتیم گرم کردیم و خوردیم.

امروز هم من برای بابا نذر کرده بودم که مسجد اداره شیرینی بدم که خدا رو شکر نذرم ادا شد. خدایا بازم میلیونها مرتبه شکرت ... .

این سرفه هام هم که خوب نشده و خیلی شبها اذیتم میکنه امشب اگه وقت کنم دوباره برم پیش دکتر ببینم چی میگه.

فکر کنم امسال هم در همین خونه باشیم چون صاحبخونه دیگه هیچ چی نگفت. به احتمال زیاد از هفته دیگه خانه تکانی رو شروع کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مریسام نظرات () |