خاطرات ما

پنجشنبه توسط یکی از اقوام به یک عروسی در همد*ا*ن دعوت بودیم. من و همسری و برادر کوچکم صبح پنجشنبه ساعت 11 حرکت کردیم و ساعت 3 هم در همد*ا*ن بودیم. من اولین سفرم به این شهر بود. در راه که به هیچ آبادی برخورد نکردیم که گلویی تازه کنیم. اگر به تک درختی هم میرسیدیم یک ماشین زیرش پارک بود. بنابراین تمام تنقلاتمان را در ماشین نوش جان کردیم. با اینکه از طرف خانواده عروس خیلی اصرار شده بود که برای اسکان به منزلشان برویم ولی ترجیه دادیم که در هتل اسکان کرده و آماده شده و به عروسی برویم. لیست تمام هتلهای شهر و از اینترنت گرفته بودم و همراهم بود ولی دریغ از یک جای خالی. انگار تمام مردم ایران اومده بودن همدان خلاصه رفتیم ناهار را در پیتزا بو*ف الوند خوردیم و دوباره مشغول یافتن جایی برای اسکان شدیم و چند تا خونه هم دیدیم که خوشمان نیومد و بالاخره با هزار زحمت در هتل با*با طا*هر یک اتاق سه تخته گرفتیم که مثلاً 4 ستاره بود ولی وقتی وارد اتاق شدیم کلی پشیمون شدیم که چرا خونه هایی که دیدیم نگرفتیم و اصلاً از این هتل خوشمان نیومد. حالا نمی دونم به خاطر شلوغی زیاد بود که سرویس دهیشون خوب نبود یا کلاً الکی 4 ستاره هستش و اتاق دو تخته رو یک تخت هم اضافه زدن و میگن سه تحته تازه به نظر من برای دو تا تخت هم جا کم بود. هرچی هم به همسری اصرار کردم که بیا بریم کنسلش کنیم گفت ولش کن شب رو اینجا هستیم و صبح اتاق رو تحویلشون می‌دیم. خلاصه آماده شدیم و رفتیم عروسی و جای همه خالی خیلی خوش گذشت و کلی هم از دستمون ناراحت شدن که چرا رفتیم جا گرفتیم و ازمون قول گرفتن که صبح هتل رو کنسل کنیم و بریم پیش اونها. ساعت 2:30 اومدیم هتل و بعد صرف چایی و تنفلات حدود 3 خوابیدیم و صبح هم برای صبحانه باز کلی حرص خوردیم که واقعاً چه هتل بیخودی اومدیم و بعدشم وسائلمون رو جمع کردیم و راهی گنجنامه شدیم که اونجا هم اینقدر شلوغ بود که نصف راه برگشتیم و سر راه یک پارکی رفتیم که نمی دونم اسمش چی بود و یک دریاچه داشت که توش از این قایقهای پدالی به شکل قو بود و بعدشم اومدیم خونه خانواده عروس و ناهار و اونجا خوردیم و هرچی حساب کردیم دیدیم برای شب موندن اونجا راحت نیستیم برای همین تصمیم گرفتیم که برگردیم تهران چون شهر هم واقعاً شلوغ بود و بعید بود راحت بشه به غار علیصدر هم رفت واقعاً انگار تمام مردم ایران برای گردش اومده بودن همدان. خلاصه ساعت 6:30 حرکت کردیم و 10:30 شب تهران بودیم. شنبه هم من مرخصی داشتم و به شست و شو استراحت گذشت و کلاً مسافرت خوبی و بود و خوش گذشت.

راراز نوشت: راراز جون در همد*ا*ن خیلی یادت بودم. کلاً از شهرتون خوشم اومد قرار گذاشتیم یک بار دیگه حتماً در خلوتی بیائیم و جاهای دیدنی شهر رو ببینیم.

پیام روز:

دنبال چیزهایی هستم که به من احساس خوبی بدهد. می‌بینم که همه چیز در زندگی‌ام به نحوی عالی آشکار می شود و ارتعاشات احساس خوب را بر من منعکس می‌کند.

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |