خاطرات ما

دیروز بالاخره تصمیم نهایی و گرفتم و رفتم پیش آل*یا*سین. خدا میدونه چقدر مطب شلوغ بود و هر کی از هر مرکز ناباروری که نتیجه نگرفته بود اومده بود اونجا. از نظر من بین تمام دکترهایی که عملهای لقاح مصنوعی رو انجام میدن اینجا نتیجه گیریش خیلی بهتر بود کسایی بودن که از ر*و*یا*ن نتیجه نگرفته بودن اومده بودن پیشش و خیلیها بودن که با اولین عمل جواب گرفته بودن.

دست مامانم درد نکنه چون من سرکار بودم، ساعت 2 رفته بود مطب و ساعت 6 هم نوبتم شد. تمام مدارکم رو نشون دادم و معاینه و سونوگرافی انجام شد و ایشون هم پیشنهاد شروع سیکلهای لقاح مصنوعی رو دادن. کلی هم آزمایش و اینها که باید من و همسری انجام بدیم تا ببینن کدوم روش مناسب تره. دیگه خیالم راحت شد که دیگه الکی دنبال دارو و دکتر نرم و دیگه روشی غیر از این نیست غیر از یک روش که می دونم اصل هم همونه و اون هم لطف خداست.

با همسری خیلی فکر کردیم فعلاً که قصد شروع نداریم. اصلاً دلمون نمی‌خواد به صورت مصنوعی بچه‌دار بشیم. البته اگه یک در صد می دونستم که همسری دلش راضی به این روشه همه سختیهاش رو به جون می خریدم. ولی همسری میگه دلم نمی خواد اینقدر زجر بکشی و این همه داروهای شیمیایی که خیلی هم ضرر داره رو استفاده کنی. میگه اون دفعه یادته برای I*U*I؟؟؟!!!! با این که دوز داروها خیلی پائین بود تا 5-6 ماه درگیر عوارضش بودی!!!! وای به حال این یکی که 10 - 15 برابر اون داروها رو باید مصرف کنی. همسری عقیده اش اینه حتماً حکمتی هست که خدا تا حالا بهمون بچه نداده. میگه این روشها یک جور به زور خواستنه. ته دل خودمم هم همینو میگه. میگه میترسم به زور از خدا بخواهیم و به ضررمون تموم شه. میگه ما تا حد معقول تلاشمون رو کردیم بشمر 5 ساله چند تا دکتر رفتی. میگه پس دیگه بیا امیدمون به خدا باشه اگه صلاحه بهمون بچه بده اگرم صلاح نیست که خوب راضی هستیم به رضای خدا و زندگیمون رو می‌کنیم بی بچه مگه دنیا به اخر میرسه؟؟؟ میگه نه تو بچه ببینی دلت ضعف میره نه من. میگه همه چیز زندگی که بچه نیست هزار تا برنامه می تونیم داشته باشیم در کنارش اگه صلاح هم باشه خدا بهمون بچه هم میده.

دیشب با حرفاش آروم شدم و حرفاش رو قبول کردم ولی صبح نمی دونم چرا بغض داشتم. نمی دونم طرز فکرمون درسته یا نه ؟؟؟!!!!

خداجونم می‌خوام همه چیز رو بسپارم دست خودت. خودت هرچی صلاح میدونی. من دیگه قدمی برای ادامه درمان به صورت مصنوعی بر نمیدارم. می دونم این دکترها هم همه وسیله هستن و اصل خودتی. خودت هرچی صلاحه برامون رقم بزن. یادمه ما برای انجام I*U*I هم راضی نبودیم و می گفتیم فقط روش طبیعی ولی خوب نمی دونم چی شد رفتیم انجام دادیم. حال هم اگه در ادامه درمان خیری هست خودت همسری رو پیش قدم کن. دیگه فقط امیدم خودتی و به زور هم هیچ چیز رو ازت نمی خوام که بعد پشیمون بشم و بگم ای کاش به زور نمی خواستم.

دلم برای مامانم میسوزه خیلی دلش نوه میخواد. حالا نمی دونم به مامانم چی بگم؟؟؟؟

خدا جون خودت صبورم کن، خودت آرومم کن.

محتاج دعای همه دوستان هستم.

پیام روز:

من در مورد خواسته هایم شفاف هستم. درخواست، اولین گام در روند خلق است. پس درخواست کردن را جزء عادات خود قرار می‌دهم.

نوشته شده در یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |