خاطرات ما

سلام دوستای خوب و مهربونم عیدتون مبارک و امیدوارم تعطیلات حسابی بهتون خوش گذشته باشه.

من و همسری قرار بود تعطیلات رو بریم شمال ولی وقتی فهمیدیم شنبه مدارس و دانشگاهها تعطیله پشیمون شدیم و تصمیم گرفتیم تهران باشیم و درگیر شلوغی جاده‌ها نشیم.

پنجشنبه به استراحت گذشت.

جمعه همسری از طرف دوستاش برای ناهار به دماوند دعوت شده بود که رفت و منم رفتم پیش مامان اینها.

شنبه هم که من مرخصی گرفته بودم و به اتفاق همسری راهی شدیم برای خرید گوشی که من موفق شدم و گوشی قبلیمو با امکان tv-out دوباره خریداری کردم و هرچی هم اصرار کردم همسری هم گوشیشو عوض کنه زیر بار نرفت و گفت بعداً می‌خره. کلی هم تی وی LED دیدیم و کیف کردیم و قرار شد به زودی زود تی وی هم خریداری کنیم. برای برادرزاده همسری هم رم خردیم و برگشتیم خانه و بعد از راه انداختن گوشی من راهی خونه برادر همسری شدیم و شام هم اونجا بودیم و کلی هم خوش گذشت. اونجا با جاری و برادرزاده کلی نقشه برای رفتن به خونه پدرشوهری برای تبریک عید کشیدیم که فایده نداشت و جواب مثبتی نشنیدیم.

روز عید کلی با همسری حرف زدم که پدرت گناه داره سید هست به خاطر پدرت بیا که راضی نشد. ناهار هم مامان اینها رو گفتم بیان خونمون و قرار بود عصری هم برای تبریک عید به اتفاق مامان اینها بریم خونه پدر شوهری و همسری هم الکی بهانه آورد که دوستاش می خوان بیان دیدنش و نمیاد و در این موقع بود که بابام از همسری خواهش کرد که با ما بیاد و همسری هم دیگه نتونست رو حرف بابام حرف بزنه و با ما راهی شد و من هم کلی ذوق کردم و خدائیش مامان و بابای همسری خیلی خوشحال شدن و خلاصه کدورتها تا حدی برطرف شد. بعدشم خونه یکی از اقوام رفتیم عیددیدنی و اومدیم خونه و شام خوردیم و لالا.

فردا شب هم دو تا از دوستای همسری از آمریکا اومدن و بنده مهماندار هستم.

پیام روز:

من امروز ذهنم را خانه تکانی می‌کنم تا برای افکار مثبت و جدید جا باز کنم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |