خاطرات ما

سلام دوستای خوبم در چند پست قبل نوشته بودم که قراره چهارشنبه برم دکتر تا ببینم چه تصمیمی برامون می‌گیره برا نی نی دار شدن!! با اجازتون چهارشنبه حدود ساعت ۴ که می‌خواستم از اداره به سمت خونه حرکت کنم یکدفعه مسئول دفترمون زنگ زد و گفت جناب مدیر فرمودند که امروز باید تا ۶ بمونم کار مهمی پیش اومده که من باید رو سٍرور تغییراتی بدهم منم که از ۲ ماه پیش وقت دکتر داشتم گفتم نمی‌تونم و از اونجا که هیچ وقت نمی‌تونم کار امروز را به فردا بندازم قرار شد که تلفنی یکی از همکارا با من تماس بگیره و من کارهایی که قراره رو سٍرور انجام شه بگم انجام بده. چشمتون روز بد نبینه که تمام راه از اداره تا خونه را من با تلفن حرف زدم دیگه فکر کنم مغزم پخته شد بر اثر استفاده بیش از حد از تلفن همراه.

خلاصه دردسرتون ندم ۵ رسیدم خونه آماده شدم و منتظر شدم همسری مهربان اومد و ما راهی شدیم حدود ۶:۴۵ رسیدیم مطب و وقت من ۷ بود. ابتدا از خلوتی مطب تعجب کردم چون قبل عید که رفته بودم مطب جای سوزن انداختن نبود!!!

منشی گرامی شماره پرونده را پرسید و ما حدود نیم ساعت نشسته بودیم که من احساس کردم که صدای آقای دکتر نمیاد به همسری گفتم غلط نکنم امروز آقای دکتر نیست و دخترش هست که داره ویزیت می‌کنه و همسری مهربان گفت نه بابا خانم منشی می‌دونه که تو گفتی باید توسط آقای دکتر ویزیت شی اگه نبود بهت زنگ می‌زد (چه خوش خیال ). در همین حین یک آقایی اومد و گفت: آقای دکتر هستن؟ و منشی فرمودند: نه!!!!!!!!!!!!!!

من با تعجب ازش پرسیدم آقای دکتر نیستند؟؟؟؟ گفت نه دیروز کاری پیش اومد براشون امروزم نیومدند و معلوم هم نیست کی بیان مطب ولی دخترشون هستند.

اینقدر حرصم گرفت چون من بهش گفته بودم که من فقط می‌خواهم توسط آقای دکتر ویزیت بشم.

بعد با کمال خونسردی می‌گه خوب گزارش پروندتون که هست و می‌خواست ما رو به زور بفرسته تو که ما قبول نکردیم.

خیلی حرصم گرفت اصلاً فکر ما رو نکرده که این راه رو اومدیم و اقلاً می دونه من همیشه پیش آقای دکتر میام و همیشه تاکید می‌کنم که خود آقای دکتر هستن همون اول بهمون نمی‌گه آقای دکتر نیست بعد اینکه نیم ساعت اونجا نشستیم و خودمون متوجه شدیم که دکتر نیست بازم با خونسردی می‌گه خانم دکتر که هستن (من اصلاً به دکتر بودن اون خانم شک دارم چون فقط تابلو به نام اقای دکتر اونجاست و منم که تا به حال توسط ایشون ویزیت نشدم که ببینم نظام پزشکی دارن یا خیر) و ما دست از درازتر و من کلی عصبانی برگشتیم.

همینجا از همسری مهربونم تشکر می‌کنم که کلی من و دلداری داد و با شوخیهاش جو رو عوض کرد و از مامانی عزیزم هم معذرت می خوام که چون عصبانی بودم وقتی زنگ زد که بپرسه رفتیم دکتر چی شد؟؟ باهاش بد حرف زدم و ناراحتش کردم

خلاصه بد زمونه‌ای شده دکترها هم فقط به فکر جیب خودشون هستن. تو راه برگشت پیش خودم گفتم اصلاً بی‌خیال دکتر بشیم اگه صلاح باش خدا خودش بهمون نی نی می‌ده حتماً صلاح نیست دیگه. حالا به نظر شما بی‌خیال دکتر بشم؟؟

بعدشم که یک کم عصبانیتم کم شد گفتم لابد حکمتی درش بود که اینطور شد خلاصه نمی دونم چیکار کنم شاید هفته دیگه برای آخرین با زنگ بزنم و یک وقت دیگه بگیرم شایدم اصلاً بی خیال دکتر بشم و توکل کنم به خدا که هرچی صلاحه همون پیش بیاد.

خداجون راضیم به رضای تو.

نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |