خاطرات ما

این چند روز تو اداره خیلی سرم شلوغ بود و فرصت سر خاراندن هم نداشتم.
ممنون از نظراتون در مورد دکتر راستش با همسری تصمیم گرفتیم یک نسخه دیگه پیش این دکتر برم بنابراین زنگ زدم که دوباره وقت بگیرم منشی جان گفتند که اگر می‌خواهید آقای دکتر ویزیتتان کنند هنوز معلوم نیست کی بیایند بعداْ تماس بگیرید. منم با خونسردی تمام گفتم باشه و تشکر هم کردم و گوشیو قطع کردم. تصمیم گرفتم خونسرد باشم مثل گذشته‌ها صبور باشم. نمی‌دونم چرا تازگیها زود از کوره درمی‌رم.

از احوالات همسری عزیز بگم چند وقته گاهی قلبش درد می‌گیره خلاصه به زور روانه دکترش کردم الحمدالله مسئله خاصی نیست و آقای دکتر گفته که باید عصبی نشه. آخه تو این دوره زمونه میشه عصبی نشد؟؟!!

یکشنبه هم پای مامانم رو از گچ باز کردند خیلی خوشحال شدم ولی تفلکی میگه خیلی درد داره و نمی‌تونه درست و حسابی راه بره. من که تجربه پا شکستگی ندارم ولی همسری میگه طبیعیه و الآن چون می‌ترسه اینطوره کم کم مثل قبل را می‌افته.

پس تصمیم من و همسری این شده که دیگه صبور باشیم و سعی کنیم عصبانی نشیم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |