خاطرات ما

پنجشنبه بعد از اینکه از خواب بلند شدیم صبحانه رو آماده کردم و به اتفاق همسری نوش جان کردیم سپس همسری حدود ساعت ۹:۳۰ روانه کار شد.
چون هنوز مامی به دلیل شکستگی پا احتیاج به کمک داره با مامانم تماس گرفتم ببینم اگه کاری نداره من به کارهای خودم برسم و دیدم عمه جانم اونجاست پس خیالم راحت شد و کزت شده به نظافت خونه پرداختم و حدود ساعت ۱ کارم تموم شد و یک دوش گرفتم و برای صرف ناهار روانه خونه مامی شدم. لازم به ذکر است که فعلاْ خونه ما روبروی خونه مامانم اینهاست و من کلی کیف می‌کنم چون هر وقت اراده کنم می‌تونم اونجا بشم.
این پنجشنبه من و مامی تنها بودیم البته برادر کوچکم هم بود که ساعت ۱۲ شب تشریف فرما شدن (امان از دست این جوانها تا چشم باباشون رو دور می‌بینن دیگه نمیشه توخونه پیداشون کرد). چون بابام می‌رفت شمال که به ویلامون سر بزنه و همسری هم به اتفاق دوستش برای آبیاری باغشون می‌خواستن برن هشتگرد. عصر همسری تماس گرفت که فردا حدود ساعت ۲:۳۰ الی ۳ آماده باشم که همسری که میاد بریم خونه خواهرش اینا. گویا خواهرزاده همسری با پسری آشنا شده بوده و حالا قصد دارن که ازدواج کنن و طبق معمول مادر پدر دختر یعنی خواهر شوهر بنده و شوهرشان راضی نمی‌شوند و گفتند ما بریم کمی با خواهرزاده همسری صحبت کنیم شاید منصرف شه.
خلاصه شب هم من خونه مامان اینها خوابیدم و جمعه ناهار و شام برای مامانم اینها آماده کردم و  بعد از صرف ناهار به اتفاق مامی و داداشی، رفتم خونه و یک دوش گرفتم و حاضر شدم حدود ۳ همسری اومد و دوش گرفت و آماده رفتن شدیم.
تو راه بهش گفتم بعید می‌دونم بتونیم منصرفش کنیم باید یک کاری کنیم که دو طرف راضی بشن و به خوبی خوشی کار جلو بره.
خلاصه بعد از کلی صحبت همسری هم به نتیجه من رسید و بحث رو به این سمت کشوند که خواهرزادش به یکسری مسائل کاری نداشته باشه(مانند مهریه و حق مسکن و حق طلاق و ...) و اجازه بده یک سری پوئن برای تضمین زندگیش و هم اینکه پدر مادرش راضی باشن و کمی خیالشون راحت باشه از خانواده پسر بگیرن و قرار شد که خواهر شوهری با خانواده پسر تماس بگیره که برای این هفته یک روز به صورت خصوصی بیان و حرفاشون رو بزنند و سخنور مجلس هم همسری من باشه جالب اینجاست که همسری من دایی کوچک هست.
بیچاره خواهرزاده همسری دل تو دلش نیست و همش می‌ترسه که همه چیز خراب بشه. منم کلی دلداریش دادم و گفتم همیشه این مسائل تو مراسم عروسی هست ولی تو سعی کن احساسی عمل نکنی و به حرف بزرگترات گوش بدی (هرچند که می‌دونم الآن این حرفا به گوشش فرو نمیره) و به خدا توکل کن و از خدا بخواه اگه صلاحه و خوشبخت می‌شی بشه اگه قراره پشیمون شی همین الآن بهم بخوره.
خلاصه شام خوردیم و ساعت ۱ نصفه شب خونه بودیم و خوابیدیم. صبح با هزار زحمت از خواب بیدار شدم و روانه محل کار شدم و خدا رو شکر کردم که این سرویس هست وگرنه من خوابالو چطوری باید میومدم سر کار؟؟!!
تو راه با سرویس که میومدم کلی به ماجراهای دیشب فکر کردم و به همسری جونم کلی افتخار کردم که هم مورد تائید خانواده خودش هست و هم مورد تائید خانواده من و برای این جور مراسمها همیشه ازش راهنمایی می‌خوان آخه برای مراسم بله برون دادشی منم پدرم به همسری گفت که همه چیز رو اون بگه آخه همسری من خیلی خوب می‌تونه حرف بزنه و برای خودش سخنوری.
خداجون ازت متشکرم که تو زندگیم خوشبختم و همسر خوبی نصیبم کردی.

نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |