خاطرات ما

پنجشنبه به تمیز کردن خونه مشغول بودم که مامانم تماس گرفت و گفت ناهار برم پیشش اول قبول نکردم آخه بنده خدا بعد از ظهر با بابام راهی شمال بودند. خلاصه بعد از تمیز کردن خونه رفتم خونه مامانم و بعد ناهار برگشتم و کمی استراحت کردم تا عصری که همسری اومد خونه. مشغول جابجا کردن خریدهای همسری بودم که زنگ زدن، دیدم مادرشوهر جون بودن، درب را باز کردم و کلی ذوق کردیم و من مشغول آماده کردن شام شدم و با همسری و مادر شوهری کلی در مورد همه کس و همه چیز حرف زدیم. بعد شام هم فیلم سنتوری رو گذاشتیم تا مادر شوهری ببینن و بعدشم شب بخیر و خوابخواب.

جمعه هم بعد از خوردن صبحانه هر چی اصرار کردیم مادر شوهری بمونن نموندن و رفتند و من و همسری هم تنها کاری که می‌تونستیم بکنیم فیلم دیدن بود و بعد از صرف ناهار کمی استراحت کردیم و عصر هم باز فیلم دیدیم و شب هم چون ناهار دیر خورده بودیم شام نخوردیم و خوابیدیمخواب.

از مراسم ویندوز ریزون بگم که به خیر و خوشی ویندوز ریخته شده و الآن هم laptop را با خودم آوردم تا مراسم update کنون را انجام بدهماز خود راضی.

در مورد دکتر هم دیروز عصر با همسری به شور نشستیم و سه انتخاب پیش رو داریم بعد از تماس امروز من با دکتر غایب (در صورتیکه بازم ایشون غایب باشند):

1- وقت گرفتن از آن دکتر معروف (که البته معلوم نیست که کی وقت بده)

2- انجام IUI زیر نظر پزشکی که نه ماه پیش پیشش میرفتم.

3- مراجعه به بیمارستان صارم.

لازم به ذکر است که همسری با گزینه 2 موافق تر است. (شایدم استخاره کنم)

منتظر نظرات شما عزیزان هستم.

 بعداً نوشت: طی تماس تلفنی با دکترم ایشان از مسافرت برگشته‌اند و برای سه‌شنبه همین هفته به من وقت دادند.

برایم دعا کنید.قلب

نوشته شده در شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |