خاطرات ما

سلام دوستای خوبم  قلبماچبغلخوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

شنبه و یکشنبه و دوشنبه به سر کار رفتن و خانه‌داری گذشت و دیشب هم خونه عمه بزرگم دعوت بودیم که همسری سر کار بود و نتونست بیاد و من با مامان اینها رفتم و خوش گذشت.

روز پدر نزدیکه و خانومها در تکاپور من برای همسری ساعت مچی گرفتم و برای پدرم و پدر همسری هنوز خرید نکرده‌ایم.

شما چی می‌خرین؟؟

حالا ترسهای من:

توسط ملودی جون به این بازی دعوت شدم و از طرف من تمام دوستایی که لینکشون این کناره دعوت میکنم این بازی رو انجام بدن. 

1- ترس از از دست دادن عزیزانم گریه(ترجیه میدم خودم زودتر از بقیه بمیرم)

2- ترس از گناه

3- ترس از بیکار شدن (من به کار کردن خیلی علاقه دارم)

4- ترس از عدم استقلال (دوست دارم در تمام شرایط روی پای خودم بایستم و به کسی تکیه نکنم)

5- ترس از بیماریهایی که زمین‌گیرم کنه (مرگ رو ترجیه میدم)

6- ترس از مار(خیلی می‌ترسم حتی از عکسشاسترس)

من غیر از موارد فوق دیگه از هیچی نمی ترسمفرشته

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |