خاطرات ما

شنبه اداره خیلی خلوت و سوت و کور بود ولی با اینحال من کلی کار انجام دادم و عصری که رفتم خونه شام ماکارانی درست کردم و همسری هم زود اومد خونه و با هم شام خوردیم و کمی تی وی نگاه کردیم و می‌خواستیم بریم بیرون یک دوری بزنیم که همسری تنبلی کرد و نرفتیم.

یکشنبه صبح از خواب بیدار شدیم یک صبحانه مشتی خوردیم و تلفنی به مادر شوهرجون تبریک عید رو گفتیم و به دلیل بی ماشینی باز هم همسری تنبلی کرد و خونه مادرشوهرجون نرفتیم و مامانم هم زنگ زد و قرار شد ناهار بریم خونشون. عمه کوچیکم هم تلفن زدند و گفتند شام بریم خونشون و شام رو هم خونه عمه جان مهمونی بودیم و برگشتیم و خوابیدیم.

قابل توجه دوستای خوبم که جویای ماجرای برادرم و همسرش بودند باید عرض کنم که اوضاع خیلی وخیم است و همسر برادرم بدون اینکه دادگاهی چیزی تشکیل شده باشد تلفن زده و خواسته که جهازش را ببرد و برادرم هم قبول نکرده و گفته الکی که نمیشه اثاثیه برد و باید قانونی اقدام شود و همسر برادرم و خانوم برادرش آمدند دم درب خانه و چنان آبروریزی راه انداختند که اصلاً قابل گفتن نیست و دیگر هیچ راه بازگشتی وجود نداردناراحتگریه و از ته قلب از خدا می‌خوام این قضیه ختم به خیر بشه و شر این خانواده که تازه خودشون رو نشون دادن از سر برادر من کم بشه.ناراحتگریه برام مهم نیست که بگین خواهر شوهرم و این حرفها رو میزنم و یک طرفه به قاضی میرم. فکر می‌کنم استشهاد محلی که جمع شد گویای همه چیز باشه. فقط از خدا می‌خوام سلامتی کسی در این ماجراها به خطر نیفته. آمینننننن فرشته

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |