خاطرات ما

امروز ٢٩ مرداد ششمین سالگرد درگذشت مادربزرگ (مادر پدری) عزیز و مهربانم هست.ناراحت

مادربزرگی که 24 سال باهاش زندگی کردم. مادربزرگی که شبهای کودکیم با او سپری شد و باید با دست انگشتریش بازی میکردم تا خوابم ببرد. مادربزرگی که گذشت و ایثار و فداکاری و صبوری رو ازش یاد گرفتم. مادربزرگی که همدمم بود. مادربزرگی که پشت و پناهم بود. مادربزرگی که شب ازدواجم هنگام دست به دست دادنم سر روی شونه‌هاش گذاشتم و های های گریه کردمگریه. مادربزرگی که اون شب منو بدست همسرم سپردگریه.

مامان جون ... دلم خیلی برات تنگ شده. مطمئنم می‌دونی و بهت آگاهه که هر شب باهات حرف می‌زنم. مامان جون هر وقت نماز می‌خونم بعد سلام دادن به عکس تو نگاه می‌کنم. مامان جون از وقتی رفتی صفا از خونه پدری رفت. مامان جون خودت هوای فرزندان و نوه‌هات رو داشته باش.

روحت شاد و یادت گرامی.

مامان جون ......ناراحتگریه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط مریسام نظرات () |