خاطرات ما

سه‌شنبه شب مامانم به مناسبت سالگرد مادر بزرگم کلیه خانواده پدری رو دعوت کرده بود. منم بعد اداره رفتم کمکش.

چهارشنبه هم سرکار بودم و عصری هم رفتم خونه و شام هم کوکو سیب زمینی درست کردم.

پنجشنبه صبح کمی خونه را تمیز کردم. مادر شوهری زنگ زد و یک سر اومد خونمون تا مدارک برادر شوهری که ایمیل کرده بود رو بگیره هر چی اصرار کردم ناهار نموند و رفت و منم ناهار رفتم پیش مامانم. عصری قرار بود پدرم بره خونه عمه‌ام و دو تا بزرگتر هم از طرف عروسمون بیایند و دلیل کارهایی که از طرف خانواده‌اش انجام شده از قبیل ضرب و شتم ...، تلفن به خونه فامیلها، شکستن شیشه خونه برادرم و ... رو توضیح بدهند. عصری اومدم خونه و همسری هم زود اومد کلی با هم حرف زدیم و شام هم کباب بشقابی درست کردم و خوردیم و مامانم زنگ زد گفت بابا داره میاد بیا ببینیم جریان چی شده و رفتم و بابا گفت: همه حرفها رو زدیم و جوابی برای گفتن نداشتند و قرار شد کارها دیگه روال قانونی خودش رو پیش بگیره و پدرش هم گفته همونطور که در کلانتری تعهد داده دیگه هیچ مزاحمتی برای خانواده ما ایجاد نمی‌کنند. از براردم پرسیدم یعنی یک ذره هم دوستش نداری؟ یعنی نمی خوای به برگشت فکر کنی؟ میگه نه این 2 سال هم خیلی تحمل کردم پای همه چیش هم وایسادم. خیلی ناراحت شدم و اشکام جاری شد. برادرم بهم گفت گریه نکن دعا کن زودتر من خلاص شم. من که سپردم این موضوع را به خدا هر چی خیره انشاالله همون پیش بیاد.

جمعه صبح بعد از خوردن یک نیمرو جانانه با همسری رفتیم برای خرید مانتو برای ادارم. بعد کلی گشتن بالاخره یک مانتو مناسب اداره پیدا کردم و خریدم و اومدیم خونه و ناهار خوردیم و من لباسها رو ریختم تو ماشین و کمی استراحت کردیم و تا شب هم کلی هله هوله خوردیم و شام خوردیم و خوابیدیم.

نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |