خاطرات ما

با عرض سلام خدمت دوستای گل روزه دارمقلب

یکی از فواید این ماه مبارک اینه که همسری عزیز من هم زود میاد خونه و با هم افطار می‌کنیم.

اولین افطار ماه مبارک رو ما مهمان مامانم بودیم. سه شنبه ساعت 3 بعدازظهر رسیدم خونه که مامانم زنگ زد و گفت برای افطار آش رشته درست کردم و شما هم بیایید. من و همسری هم که عاشق آش رشته، سریع به همسری sms زدم و بهش وعده آش رو دادم و خلاصه به صرف آش رشته و کشک بادمجان رفتیم خونه مامانم و بعد سریالها اومدیم خونه.

سحرها هم با همسری بلند میشیم یک مختصر سحری شبیه صبحانه می‌خوریم. چهارشنبه هم افطار خونه خودمون بودیم.

پنجشنبه صبح هم کمی خونه رو تمیز کردم و کمی درس خوندم و کمی هم خوابیدم و افطاری هم خونه دختر عمه پدرم دعوت بودیم که رفتیم و خوش گذشت.

جمعه هم صبح حسابی خوابیدیم و وقتی بیدار شدم لباسها را ریختم ماشین و مشغول درس خوندن شدم و همسری هم مشغول فیلم دیدن. بعدازظهر هم حسابی خوابیدم و با همسری مشغول درست کردن افطار شدیم و بعد افطار هم سریالها رو نگاه کردیم.

دیشب موقع خواب دلشوره بدی داشتم. نمی‌دونم برای چی؟؟؟!!!! کلی دعا خوندم تا خوابم ببره. سحر هم که بیدار شدم، رادیو دعای سحر رو خیلی سوزناک میخوند و من کلی گریه کردم و سبک شدم.

دلم برای برادرم خیلی میسوزه دوباره به خونه پدری برگشته. از صمیم قلب از خدا می‌خوام هرچی خیره براش پیش بیاد.

التماس دعا عزیزانفرشته

نوشته شده در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |