خاطرات ما

شنبه از اداره که رفتم خونه خیلی خسته بودم. همسری هم خونه بود. دیدیم بهتره که تبلی نکنیم و بقیه کارهای تمیزکاری و جابجایی وسائل رو انجام بدیم. دست همسری درد نکنه طفلک اصلاً نگذاشت من بار سنگین بلند کنم. میز ناهار خوری 8 نفره به اون سنگینی روخودش از اتاق نشیمنون آورد و حتی صندلیهاشم خودش آورد و تلویزیون همجابجا کرد و گفت من دست نزنم و منم مشغول گردگیری و جارو و جابجایی بقیه ظرفها شدم. بعدشم همسری گاز و کف آشپزخونه را هم خودش تمیز کرد و به منم گفت که برم کمی استراحت کنم. بعدش خودشم اومد پیشم و کمی استراحت کرد و حدود 45 دقیقه به افطار مونده با هم رفتیم افطاری رو آماده کردیم و غذاها رو گرم کردیم تا مامان اینها بیان. اون شب من با خیال راحت نشستم و افطار کردم و تازه از غذاهایی که درست کرده بودم با خیال راحت خوردم.

یکشنبه از اداره به همسری زنگ زدم گفت مادرشوهرجو.ن و برادرشوهرجون و پدرشوهرجون رفتن باغ ما هم بریم باغشون ولی من اصلاً دلم نمیومد برم چون هم مجبور بودم روزه ام را بخورم و هم اینکه مامان یکشنبه و دوشنبه افطار مهمون داشت و دلم میخواست باشم و کمی جبران زحماتش روبکنم و هم اینکه خیلی دوست داشتم یک شب سحر در خونه پدری باشم و یاد و خاطرات گذشته را زنده کنم. بنابراین به همسری گفتم با برادرشوهر جون بره و به فکر منم نباشه جون حسابی این دو روز سرم خونه مامانم گرمه. خلاصه بعد اداره اومدم خونه و برای همسری یک سری وسائل افطار آماده کردم که میره در راه افطار کنه و باهاش خداحافظی کردم و رفتم خونه مامانم اینها که همه کارهاش رو انجام داده بود و من فقط برای چیدن سفره و کمک بعد افطار تونستم مثمر ثمر باشم. بعد رفتن مهمونهای مامانم عمه ام زنگ زد که کوجه اومد کوچه پائینی ما احیا و من و مامانم هم رفتیم. شاید باورتون نشه ولی اسامی تمام شما دوستای عزیزم میومد جلوی چشمم و برای همتون اگه قابل باشم دعا کردم و مراسم تا ساعت 30:30 طول کشید و بعدشم برگشتیم خونه و سحری خوردیم و نماز خوندیم و خوابیدیم.

دوشنبه هم ساعت 9:30 از خواب بیدار شدم و مشغول کمک به مامان و بعدازظهر هم کمی استراحت کردم و بعدشم سفره افطار و چیدیم و اومدم خونه لباسام رو عوض کردم و دوباره رفتمخونه مامانم و مهمونی هم به خوبی برگزار شد و بعدشم کمی کمک مامانم کردم و اومدم خونه خودمون و هرچی مامان اصرار کرد که شب تنها نرم خونه ولی دلم میخواست که تنها باشم و یک شب سحری تنهایی رو هم تجربه کنم و با زور تونستم بیام خونه خودمون. نمازم رو خوندم و سریال شبکه 1 رو هم نگاه کردم و درب ورودی رو قفل کردمو موبایلم رو برای سحر کوک کردم. خواستم به همسری یک sms بزنم که من امشب اومدم خونه ولی بعد پشیمون شدم و گفتم من که نمی ترسم پس بیخود اونم نگران نکنم بزار خیالش راحت باشه و حالا یک روز رفته بیرون نگران من نشه. موبایلم رو هم روی silent نزاشتم. خواب خواب بودم دیدم ساعت 1:30 صدای sms میاد دیدم همسری نوشته درب رو باز کن. تعجب کردم جون قرار بود همسری سه شنبه شب برگرده.بلند شدم از چشمی نگاه کردم دیدم همسری پشت دره و جون کلید من پشت در بوده نتونسته در رو باز کنه .کلی ذوق کردم و در رو باز کردم ولی از اونجا که خیلی خسته بودم سریع رفتم و دوباره خوابیدم و سحر همتنها نبودم و با همسری سحری خوردیم.

امروز صبح هم از بس ترافیک بود به جای 9 ما 9:50 رسیدیم اداره و کلی شرمنده شدیم.

بچه ها جی بلایی سر بلاگفا اومده؟؟؟؟؟ دلم برای همتون تنگ شده.

تی تی خانوم دلم خیلی برات تنگ شده. ممنون که به وبلاگم سر میزنی. زودی یک وبلاگ دیگه درست کن توروخدا.

راستی امشب هم احیا هستش خیلی التماس دعا

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط مریسام نظرات () |