خاطرات ما

پنجشنبه صبح همسری رفت سر کار و منم که اول هفته خونه رو تمیز کرده بودم کار خاصی نداشتم. بنابراین به استراحت و اینترنت‌بازی گذشت و افطار هم رفتیم خونه عمه‌ام و خوش گذشت.

جمعه هم حدود ساعت 10 از خواب بیدار شدیم و من لباسها رو ریختم ماشین و باز هم به استراحت سپری شد و افطار کردیم و شام با همسری رفتیم بیرون اول قصد داشتیم که غذاهای سنتی مثل کباب و جگر بخوریم که رستورانی که مد نظرمون بود خیلی شلوغ بود بنابراین باز هم همسری به نفع من کنار رفت و رفتیم جاتون خالی پیتزا خوردیم.

نجوا: خدایا خودت می‌دونی چی میگم مُردم از بلاتکلیفی ....سوال

نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مریسام نظرات () |