خاطرات ما

با عرض سلام خدمت دوستای گل و مهربونم امیدورام تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه.قلبلبخند

سه‌شنبه هنگام آخرین افطار اگه قابل باشم برای تک تکتون دعا کردمفرشته و بعد افطار یک سر رفتیم خونه مامان اینها پدرم یکسری کار داشت قرار بود کمکش کنم و بعد سریالها برگشتیم و کمی گرسنه بودیم شام گرم کردم خوردیم و خوابیدیم.

صبح روز عید بعد ازاینکه از خواب بیدار شدیم، صبحانه خوردیم و من به خانواده همسری و چند جای دیگه تلفن کردم و عید رو تبریک گفتم و بعدش با همسری رفتیم برای مامانم کادو بگیریم که دیگه از عزا دربیاد و یک پیراهن برای مامانم خریدیم و ناهار رفتیم پیش مامانم. متاسفانه پیراهن تنگ بود و قرار شد پنجشنبه با مامانم بریم و عوضش کنیم. تا عصر خونه مامانم اینها بودیم و بعدش اومدیم خونه کمی استراحت کردیم و تی وی نگاه کردیم و بعدش فرمهای زمینهای 99 ساله را که من ثبت نام اینترنتی کرده بودم پر کردیم و هر چه به همسری گفتم بیا بیخیالش شیم و به نظر من ارزش نداره همسری گفت حالا ما پر می‌کنیم و کم کم پولی رو که میخواهند میدیم ضرر که نداره و بعدشم شام حاضری خوردیم و خوابیدیم.

پنجشنبه بعد صبحانه همسری رفت سر کار و من هم یک سری لباس ریختم ماشین و بعدش با مامان و داداش کوچیکه رفتیم برای تعویض لباس مامانم و کارهای اداری مربوط به زمینهای 99 ساله که باید یک تائیدیه از مسجد محل می‌گرفتم و یک تعهدنامه محضری هم تنظیم می‌کردم. لباس مامان رو عوض کردیم و من هم به جای پیراهن مامانم یک پیراهن برای خودم گرفتم و بعدشم می‌خواستم برم دندانپزشکی برای چکاپ دندانهایم که متاسفانه دکتر نبود (ولی باید عزمم جزم باشه که دندانهایم را چکاپ کنم من تا به حال دندان خراب نداشتم ولی الآن فکر می‌کنم داره دو سه تا از دندانهایم خراب میشه) و اومدیم و ناهار خونه مامانم بودم و بعدازظهر هم با مامان رفتیم آرایشگاه و مامان جونم از عزا در اومد. خدا خاله ام را رحمت کندافسوس. بعدش اومدم خونه و شام کشک بادمجان درست کردم و همسری اومد و شام خوردیم و تی وی نگاه کردیم و خوابیدیم.

جمعه هم بعد اینکه از خواب بیدار شدیم صبحانه خوردیم و من مشغول تمیز کردن اساسی خونه شدم و یکسری هم لباسهای تیره را ریختم ماشین و برای ناهار هم به قول لیلی جون قرار بود پلو قرمزی درست کنم. خلاصه تا ساعت 2 تمام کارهام تموم شد و البته همسری هم در پختن غذا بهم کمک کرد و ناهار خوردیم و من یه نیم ساعتی استراحت کردم و چون شب مامانم مهمون داشت رفتم کمکش و سالاد درست کردم و میز شامش رو آماده کردم و بعد دوباره اومدم خونه و با همسری کلی لباس اتو کردیم و بعد دوباره من همراه سرخ کنم رفتم خونه مامانم تا براش ماهی سرخ کنم و برای اینکه بو نپیچه رفتم پائین خونه برادرم خیلی حالم گرفته شد ناراحتوقتی دیدم خونه ای که با چه ذوق و شوقی چیدیم حالا خالی شده نمی دونم واقعاً چرا این اتفاق افتاد؟؟؟سوال یعنی همسر برادرم دلش برای زندگیش و استقلالش تو خونه خودش تنگ نشده؟؟؟؟ سوالخدایا هرچی صلاحه پیش پای برادرم و همسرش بزارفرشته. قابل توجه دوستایی که سوال می کنن وضعیت برادرم و همسرم چی شده باید بگم که همسر برادرم مهرش رو اجرا گذاشته و تاریخ دادگاه بعدیشون هم آذر ماه هست.خلاصه تا ساعت 7:30 مشغول ماهی سرخ کردن بودم و بعد رفتم خونه سریع یک دوش گرفتم و با همسری اومدیم خونه مامانم و خوش گذشت.

یه یک هفته ای میشه که همسری و یکی از برادراش از دست مامانش دلخورند سر موضوع برادر شوهر کوچیکه که رفته اوکراین. البته یک جورایی حق با همسری اینهاست از اول مخالف رفتن برادرش بودند و میگفتند فایده ای نداره و الآن 6 ماه رفته و حدود 15 میلیون خرجش شده از خوابگاه ناراضیه، یک روز خوشحاله یک روز غمگینه و تمام این ناراحتیها رو هم به مادر همسری منتقل میکنه و همسری به مادرش میگه دیگه اون بچه نیست حالا که خودش رفته باید تا حدی سختیهاش رو هم تحمل کنه و بزارین کمی روی پای خودش بایسته و سر همین کدورت پیش اومده. هرچی هم به همسری اصرار کردم روز عید بریم خونشون قبول نکرد و گفت فعلاً نمیرم تا مامانم بفهمه همه زندگی فقط اون بچه‌اش نیست و بچه های دیگه‌اش هم حق دارند مادرشون رو خوشحال ببینند. خواهر شوهرجون هم زنگ زد و با همسری صحبت کرد ولی قبول نکرد که بره.

مدی جون تو دیگه چرااااااا دلم برات تنگ میشهگریهدل شکسته تو رو خدا یک خبری از خودت بده.

نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |