خاطرات ما

این مطلب رو امروز می نویسم که همیشه یادم باشه و بعدها ببینم حسم درست بوده یا نه؟؟؟!!!!

من یادمه که هیچ وقت از همه بچه ها خوشم نمیومد و همیشه یکسری بچه های خاص بودند که دوستشون داشتم مثلاً از بچه های فامیل فقط پسر عمه ام را خیلی دوست داشتم و دوست داشتم بغلش کنم بوسش کنم و کی هم پسر خاله‌ام را اونم وقتی 3 یا 4 ماهه بود.

یادمه ازدواج هم که کردم همیشه اصلاً دوست نداشتم زود بچه دار شم حتی مدتها قرص مصرف می‌کردم. همش از بچه دار شدن ترس داشتم نکنه نتونیم خوب تربیتش کنیم، نکنه نتونیم از پس مخارجش بر بیایم و اگه چیزی رو دوست داشت نتونیم براش بگیریم، نکنه من کاری رو برای بچم دوست داشته باشم بکنم ولی همسری راضی نباشه و بحثمون بشه، نکنه کارم رو از دست بدم و هزار تا نکنه ... .

بعدشم که تصمیم گرفتیم بچه‌دار شیم به عنوان یک وظیفه که خوب حالا 4 ساله ازدواج کردیم و دیگه باید بچه داشته باشیم و اصرارهای مامانم و دلسوزی برای همسری که شاید دلش بخواد بابا شه و ... .

سال 83 بود. بعد از 6 ماه انتظار خبری نشد و من باز ته دلم خوشحال. به دکتر مراجعه کردیم و دکتر یکسری آزمایش به من و همسرم داد و بعد از اون مشکل تقریباً معلوم شد و بعد از سه ماه درمان از قبیل عکس رنگی، سونوگرافی و مصرف دارو یک مشکلی برام پیش اومد که دکتر مشکوک به بادرداری شد. سونو دادم خبری نبود. خیالم آسوده شد و اصلاً فکرش را نمی کردم دیگه آزمایش خونم خبر از بارداری بده. دکتر بهم استراحت داده بود و اومدم که خونه مامانم بمونم وقتی برادرم جواب آزمایشم را آورد دیدم داره می خنده پیش خودم گفتم داره اذیتم میکنه وقتی آزمایش را باز کردم و عدد 210 رو دیدم انگار دنیا روی سرم خراب شد و زدم زیر گریه و مامانم از گریه من وحشت کرده بود وقتی بهش گفتم باردارم خیلی ذوق کرد و انگار خدا دنیا رو بهش داده بود و سریع به همسری خبر داد ولی من اصلاً شاد نبودم مخصوصاً که مجبور به استراحت هم بودم و امکان اینکه موقعیت شغلیم رو از دست بدم هم بود. همسری اومد کلی خوشحال بود شیرینی هم گرفته بود. کلی دلداریم داد و باهام حرف زد میگفت قوی باش به خدا توکل کن خیلی آرومم کرد. انگار یکهو مهر نی‌نی افتاد به دلم به مامانم گفتم خدا کنه بمونه نی نی اگرم نتونستم برم سر کار عیبی نداره. باید استراحت می‌کردم و بعد یک هفته دوباره آزمایش می‌دادم ولی وضعیتم خوب نبود امیدی به موندن نی نی نداشتم نه به اون گریه هام نه به اینکه حالا دلم میخواست بمونه. برای آزمایش از شوهر دخترخالم خواهش کردیم که بیاد خونه و خونم رو بگیره و همسری برسونه به آزمایشگاه. آزمایش دادم از 210 شده بود 120 خیلی ناراحت شدم با دکترم تماس گرفتم گفت 3 روز دیگه آزمایش خون تکرار شه. عصبی بودم همسری به زور از یک دکتر دیگه وقت گرفت و برای اینکه راه نرم طفلک بغلم کرد و از دو طبقه من رو آورد پائین. دکتر جدید که آب پاکی رو ریخت رو دستمون و گفت یک حاملگی ناموفق بوده و نی نی سقط شده و من این ازمایشات رو قبول ندارم فلان جا ازمایش بدین. حال روحیم خیلی بد بود بلاتکلیف بودیم. دوباره زحمت خونگیری رو شوهر دخترخالم کشید. و همسری آزمایش را به دو جا رسوند ایندفعه جواب آزمایش 180 بود. باز کمی امیدوارم شدم از دکتر دوم خوشم نیومده بود. بنابراین تصمیم گرفتیم با همون دکتر اول ادامه بدیم. دکتر سونوگرافی داد  ولی باز خبری از نی نی نبود و این دکتر هم ختم بارداری رو اعلام کرد و قرار شد 10 روز دیگه آزمایش خون بدم تا مطمئن بشه که کاملاً بارداری تموم شده و بتا به حد نرمال برگشته. اونشب تمام وسائلم را جمع کردم و با بغض از مامان و بابم تشکر کردیم و خداحافظی کردیم و به خونه خودمون برگشتیم که بعد 15 روز برم سرکار و زندگی عادی رو از سر بگیریم. خلاصه این آزمایش 3 بار دیگر هم تکرار شد تا دکتر مطمئن شد که به وضع نرمال برگشتم.

یک مدتی بیخیال نی نی شدیم و همسری میگفت به خدا توکل کنیم هر وقت صلاح بدونه خودش بهمون میده. از سال 84 هر ماه دل دردهای وحشتناکی داشتم و هرچی دکتر رفتم به نتیجه نرسیدم و هنوز هم مجبورم با مسکنهای خیلی قوی درد رو تحمل کنم. تا اینکه یک دکتر گفت باید بچه دار شوی تا این دل درد خوب بشه بنابراین دوباره درمان رو از سال 86 از سر گرفتیم و تا الآن هم بی نتیجه.

الآن هم واقعاً نمی دونم چیکار کنم بین 3 موضوع سردر گمم بنابراین تصمیم گرفتم استخاره کنم و دیروز به خواهر شوهر جون زنگ زدم تا برام استخاره بده.

حالا حرفم اینه من تا الآن از بچه دار شدن وحشت داشتم و دارم به همون دلایل بالا و فکر می کنم چون هنوز خودم جدی جدی دلم نی نی نمی خواد نمیشه. ولی الآن تصمیم دارم به خدا توکل کنم و واقعاً به بچه دار شدن فکر کنم به لحظات خوشش فکر کنم نه به ناخوشیهاش نه به نکات منفی نه به خاطر مادرم و مادرشوهرم و اطرافیان به نکات مثبت فکر کنم به قشنگتر شدن زندگیمون.

خدایا خودت کمکم کن که مهر واقعی مادری به دلم بیفته و از ته دل آرزو کنم که دیگه مادر بشم و از هیچ چیز نترسم. خدایا ...فرشته

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط مریسام نظرات () |