خاطرات ما

هفته گذشته روزها در اداره بودم و مشغول کار و بعد ازظهرها هم مشغول خانه‌داری.

دوشنبه مامانم به همراه چند نفر از فامیل زنانه رفتند مشهد و مامانم برادرام و بابام رو به من سپرد. البته بنده خدا خودش چند نوع غذا آماده کرده بود. بابام هم پنجشنبه می‌خواست بره شمال به ویلاشون سر بزنه. بنابراین منم دختر خوبی شدم و چهارشنبه رفتم وسائل سفرش رو آماده کردم و دو نوع غذا هم براش درست کردم و برای شامشون هم برنج گذاشتم چون خورشت قیمه داشتند بعدم اومدم خونه و غذای خودمون رو آماده کردم. پنجشنبه هم همسری خونه بود و با هم رفتیم دفترخانه و تعهدنامه مسکن مهر رو گرفتیم و ناهار هم رویداد داشتیم و چیپس و پنیر هم درست کردیم و خوردیم و استراحت کردیم و فوتسال دیدیم. شبش هم قرار بود همسری برای کاری بره دماوند و هی میگفت تو تنهایی نمیرم مامانت اینها هم نیستند ولی من گفتم مگه من بچم برو و خلاصه راضیش کردم که بره و همسری رفت و منم مشغول تلویزیون دیدن و کامپیوتر و اینترنت شدم و شام هم برای خودم یک املت مشتی درست کردم و خوردم و هرچی برادرام گفتند شب بیا خونه ما گفتم نه هستم خونمون و خلاصه ساعت 12 بعد کمی اس ام اس بازی با همسری خوابیدم. جمعه صبح هم ساعت 10 از خواب بیدار شدم و کمی خونه رو تمیز کردم (در حد گردگیری) و رفتم خونه مامانم پیش برادرهام و می‌خواستم ناهار درست کنم که داداش کوچیکه گفت برنج بزار من ناهار کباب می گیرم و سپس منم مشغول تمیز کردن خونه مامانی شدم که یکشنبه صبح میاد تمیز باشه. برای شام هم قرمه‌سبزی درست کردم و عصری هم همسری اومد و رفتم خونمون و یکسری لباس ریختم ماشین. همسری حالش خیلی خوب نبود و میگفت ضعف داره هرچی هم اصرار کردم شام بخوره گفت نمیتونه بخوره و به من گفت تو برو خونه مامانت اینها بخور و بیا و منم رفتم سریع شام خوردم و غذاها رو جابجا کردم و آشپزخونه رو مرتب کردم و به برادرم هم سفارش کردم بابا اومد شامش رو بده و اومدم. ساعت 12 همسری خیلی کلافه بود و منم دلم شور میزد و همسری گفت زنگ بزنم داداشم دستگاه فشار خون رو بیاره. فشارش رو گرفتم حول و حوش 10 بود هرچی هم اصرار کردیم که با برادرم ببریمش دکتر قبول نکرد منم بهش آب قند و یک قاشق عسل دادم خورد و خوابید ولی من تا صبح نگران بودم آخه گفت دیشب هم پنجشنبه شب هم همینطور شده و 30 ثانیه هم بیهوش شده تعجب صبح هم هرچی بهش اصرار کردم که نرم سرکار و بریم دکتر بازم قبول نکرد و منم اومدم سرکار و سر راهم هم صدقه دادم که انشاالله حال همسری خوب بشه. الآن هم بهش زنگ زدم گفت بهتره خدا رو شکر و ازش قول گرفتم که اگر باز هم همینطوری بود عصری بریم دکتر. این همسری من خیلی سخت میره دکتر و واقعاً آدم رو دق میده.

راستی امروز هوا چقدر عالی بود.بغل

هنوز جواب استخارم رو خواهرشوهری نداده منم بهش زنگ نزدم ببینم چرا اینقدر طول کشیده؟؟؟؟؟سوال همسری میگه برای این کارا بیخود استخاره دادیناراحت خدایا خودت بهترین راه رو پیش رومون بزارفرشته

نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |