خاطرات ما

دوشنبه از اداره مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم بیمارستان می*لاد برای چکاپ داندانهایم. با اینکه شلوغ بود ولی خیلی منظم بودند و سروقت پذیرش داشتند. دندانهایم را چ کردند و قرار شد عکس بگیرم و از آنجاییکه من اقدام برای بارداری دارم به دکتر گفتم و گفت پس بهتره که الآن عکس نگیری بنابراین منم وقت گرفتم برای 10 روز دیگش که با عکس برم.

چهارشنبه هم رفتم دکتر و مامان بنده خدا زودتر رفته بود و اسمم را نوشته بود ولی با اینحال باز هم تا ساعت 20:30 در مطب دکتر بودیم و دکتر هم خیلی از دستم عصبانی شد که تا حالا کجا بودم و چرا جدی به این موضوع نپرداختم نهایت آخر هم گفت من الآن قبول نمی کنم که IUI  شی چون نتیجه نمیده و قرار شد که لا*پا*را*سکوپی بشم و برام آزمایشات اولیه را نوشت. خیلی دلم گرفت ولی جلوی مامان خیلی خودم را کنترل کردم. دلم پیاده روی می‌خواست دلم می‌خواست تا دم خونمون پیاده برم. رسیدم خونه همسری خیلی دلداریم داد و گفت مهم اینه که خودت سالم باشی پس بهتره به حرف دکتر گوش کنی. بعدشم شام رو گرم کرد و آورد و خوردیم.

پنجشنبه صبح هم با مامانم رفتم آزمایش یک سری ناشتا و یکسری هم بعد صبحانه و یک تست هم به بازوم انجام دادن که امروز باید برام دستم را ببینند و جواب بدهند. عکس هم از ریه داشتم که باز هم صبر کردم تا موقع مناسب عکس رو بندازم. به خودم میگم با حرفهای دکتر خیلی خوش خیالم که صبر می‌کنم موقع مناسب عکش بندازم. از طرفی هم میگم پیش خدا هیچ چیز غیر ممکن نیست. بعد آزمایش هم پیتزا برای ناهار گرفتیم و اومدیم خونه مامانم. بعد ناهار هم رفتم خونه و کمی استراحت کردم و خونه رو تمیز کردم و همسری اومد و برای شام رفتیم خونه مامانم. دو تا برادرها هم با دوستاشون رفتن شمال.

جمعه هم صبح بعد خوردن یک صبحانه مشتی مشغول استراحت با همسری شدیم و شب هم خونه دخترخالم مهمون بودیم و خوش گذشت.

شنبه هم از کله سحر برادرزاده همسری sms زد که برای ناهار بیاین خونه ما و رفتیم اونجا و تا عصر اونجا بودیم و کلی هم خوش گذشت. عصری هم اومدیم خون و به مامان اینه قول داده بودیم بریم تو حیاطشون و بلال درست کنیم و رفتیم و همسری بلال درست کرد و در حیاط چایی خوردیم و بعدشم شام خوردیم و اومدیم خونه و کلی خوش گذشت.

امروز هم که از صبح سر کارم و عصر هم باید برم جواب آزمایشم رو بگیرم و بعد از اینکه عکس ریه رو هم انداختم دوباره برم دکتر برای اینکه وقت عمل لا*پا*را*سکوپی را بگیرم.

امکان داره من زیاد نتونم دیگه از اداره بیام تو وبلاگ چون ادارمون قراره ورود کاربران به سایتها رو کنترل کنه ولی مطمئن باشید حتماً از خونه بهتون سر می‍زنم. خلاصه اگه کمرنگ شدم و براتون کامنت نزاشتم ناراحت نشید ولی مطمئن باشید وبلاگهاتون رو می‌خونم. 

خیلی برام دعا کنید....

تی تی ؟؟؟ کجائی؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |