خاطرات ما

چهارشنبه سرماخوردگی من به اوج خودش رسیده بود بنابراین نرفتیم پارک جمشیدیه چون همسری گفت می ترسم بدتر بشی.

پنجشنبه حالم خیلی بهتر شد و معلوم بود که دیگه سرما خوردگیم داره خوبه خوب میشه. صبح همسری صبحونش رو خورد و رفت من که هنوز به خاطر سرماخوردگی کسل بودم تا ساعت 9 خوابیدم بعدش بلند شدم و یک لیوان شیر خوردم و دوش گرفتم و ناهار رفتم پیش مامانم و بعد ناهار هم مامانم به بابام رفتن شمال و منم اومدم خونه و کمی و استراحت کردم و خونه رو هم یک تمیزی مختصر کردم و شام درست کردم و همسری اومد با دست پر چی برام گرفته بود؟؟؟متفکر یک کاپشن خیلی خوشگل که با هم دیده بودیم و من پسندیده بودماز خود راضی و شام خوردیم و کمی تی وی دیدیم و خوابیدیم.

جمعه صبح هم بعد از خوردن صبحانه لباسها رو داخل ماشین ریختم و آماده شدیم و رفتیم خونه مامان همسری و تا عصر اونجا بودیم و برگشتنه هم رفتیم سمت هفت حوض و کفشهای اونجا رو هم دیدم ولی نخریدم و اومدیم خونه و شام خوردیم و تی وی دیدیم و خوابیدیم.

درد و دل نامه:همسری من رو رفتارها خیلی حساس هستش چند وقت پیش خونه مامانم اینها بودیم همون موقع که من عمل کرده بودم. بحث سر موضوع برادرم بود و همسری از دست یک سری فامیل ما شاکی بود و می گفت ربطی به این افراد نداره که در مورد موضوع برادرم دخالت می‌کنند و ... و حالا میگه من این حرفها رو زدم پدر و مادرت ناراحت شدند از دست من و چطور هرکی هر چی میگه ناراحت نمیشوند؟؟؟ در صورتیکه من مطمئن هستم که پدر مادر من اصلاً از حرفاش ناراحت نشدند و داره اشتباه میکنه ولی زیر بار نمیره و حالا رابطه اش کمی با پدر مادر من فرق کرده. مامانم هم باهاش صحبت کرد چون فهمیده بود مثل اینکه همسری ناراحته ولی همسری بهش گفته نه چیزی نیست و ... ولی من که میدونم چیزیه چون الآن از وقتی من عمل کردم و اومدم خونمون یعنی از اول آذر تا حالا خونه مامانم اینها نیومده و یک جمعه هم هر چی مامانم اصرار کرد ناهار بیاین اونجا نیومد و بهانه آورد و برای شام هم دوباره هرچی زنگ زدند و اصرار کردند قبول نکر د و بهانه اش هم این بود که ما یک هفته اونجا بودیم و ... و من چون دلم برای مامانم اینها سوخت خودم تنها رفتم و همین چهارشنبه هم مامانم گفت شام بریم خونشون و به همسری گفتم ولی گفت نه نمیام شب دیر میام تو برو که منم دیر اومدن همسری رو بهانه کردم و نرفتیم. بهشم میگم بزار بگم از چی ناراحتی میگه نه من ناراحت نیستم با مامانتم حرف زدم گفتم چیزی نیست نمی خواد چیزی بگی. ولی من خیلی ناراحتم یعنی همسری هفته ای یکبار هم فعلاً نمیخواد بیاد خونه مادر پدر من؟؟؟ مادر پدر منم رو این موضوع حساسند حالا هی میگن چرا نمیاد من چی بگم؟؟؟؟؟گریهگریهگریهتو رو خدا راهنمائیم کنید دوستای خوبم.

چی میشد این همسری من اینقدر حساس نبود؟؟ نسبت به پدر مادر خودشم همینطوره ها از دست اونها هم ناراحت شه یک مدت کمتر میره خونشون ولی آخه من مطمئنم در مورد پدر مادر من اشتباه میکنه و اونها از دستش ناراحت نشدن.

خدا جون خودت این ماجرا رو تمومش کن و کاری کن همسری من مثل قبل بشه با پدر و مادرم. من اصلاً تحمل ناراحتی مادر پدرم و همسرم رو ندارمگریه.

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |