خاطرات ما

سلام دوستای خوب و نازنین وبلاگی

فرا رسیدن عید سعید قربان رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم در این عید عزیز که درب خونه خدا باز هست و دعاها استجابت میشه ما رو هم از دعای خیر خودتون بی بهره نزارین.

امشب سالگرد عقد ما به سال قمری هستش نُه سال پیش در چنین شبی من و همسری پیمان عشقمون رو به ثبت رسوندیم.

دوستای خوبم ممنون از راهنمائیهاتون در مورد پست قبل. باید یک اعتراف هم بکنم که فکر کنم من از همسری حساس ترم و خیلی دیگه موضوع را برای خودم بزرگ کردم چون وقتی فکر می‌کنم و روزها رو مرور می‌کنم، می‌بینم ما معمولاً آخر هفته‌ها میرفتیم خونه مامانم اینها و در این سه آخر هفته که گفتم اولین آخر هفته رو همسری نیومد و گفت ما یک هفته به خاطر عمل تو همش خونه مامانت اینها بودیم و بعدشم دو هفته بعد رو یک هفته همسری سرما خورده بود و کسل بود و یک هفته هم مامان اینها نبودن و وقتی فکر کردم دیدم قبلاًها هم اتفاق افتاده بود که وسط هفته مامانم بگه بیاین خونه ما و همسری بگه نه نمیام خستم یا دیر میام تو خودت برو و من هم گیر نمی‌دادم و یا خودم میرفتم یا منم نمیرفتم و چند بار هم پیش اومده بود که همسری باز هم سر حساسیتهای زیادش از دست مادر و پدر من دلخور شده بود و گفته بود باید کمتر آدم رفت و آمد کنه و منم فقط حرفاش رو گوش می‌کردم که تخلیه شه و بعدشم تموم میشد و یادش میرفت. بنابراین تصمیم گرفتم از حساسیتم کم کنم و مثل قبل دختر خوبی بشم.

خدایا خودت مهر و محبت و گذشت رو تو دل همه بنده‌هات بنداز تا همه از زندگیاشون لذت ببرند. آمین ... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |