خاطرات ما

چهارشنبه شب پدرم قلب درد شد و با کلی التماس برادرام و مامانم بردنش بیمارستان و به من هم خبر ندادند و بستری شد.

پنجشنبه صبح فهمیدم و سراسیمه رفتم خونه مامانم اینها و گله مند از این که چرا به من نگفتند؟؟!!!! مامانم کلی دلداریم داد که خیالم راحت باشه و حال بابا خوبه. پنجشنبه و جمعه در راه بیمارستان بودیم. دکترها مشاوره کردند و میگن باید عمل شه.

امروز شنبه گفتند باید دوباره آنژیو بشه و بعد تصمیم بگیرند برای عمل.

خدا روشکر روحیه بابام خیلی بهتره و خودش دیگه میگه می خوام عمل بشم.

خداجون توکلمون به خودت هست. خودت بابام رو صحیح و سالم به خونه برگردون... .

توی دلم آشوبی به پاست ولی باید خوددار باشم و مطمئن باشم که بابام خوب میشه. مطمئنم که خوب میشه قبل از اینکه اصلاً بره بیمارستان شب قبلش خواب مادر بزرگم رو دیدم. خواب حرم امام رضا رو دیدم من و بابام اونجا بودیم. تو خوابم چقدر گنبد زیبا بود و بزرگ. صبح دلم لرزید و صدقه دادم فکرش رو نمی کردم بابام شب بره بیمارستان. یا امام رضا نذز کردم که بابام بعد عملش صحیح و سالم بیاد پابوست... .

دوستای خوبم که هیچ وقت تنهام نگذاشتین خیلی برای پدرم دعا کنید... .

نوشته شده در شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |