خاطرات ما

دکتر جراح صبح پدرم رو معاینه کرده و گفته فردا باید پدرم اکو*مری شه برای اینکه بهتر قلبش مورد بررسی قرار بگیره و بعد تاریخ عمل مشخص بشه.

خدا جونم خودت میدونی که پدرم قلب مهربونی داره قلبش رو سالم بهمون برگردون هنوز ما تشنه مهربونی قلبشیم.

خیلی مضطربم ولی با یاد خدا و قرآن خوندن خودم رو آروم میکنم. می دونم چند وقت دیگه که بیام این نوشته ها رو بخونم بابای عزیزم خوبه خوب شده و خیالم راحته راحت هستش.

خداجونم بابام خیلی از بیمارستان و ... بدش میاد بهش آرامش بده و قدرت تحمل. بابام همش بغض داره و چشماش پر اشک هستش خدایا خودت کمکش کن.

خدا جونم به من قدرت بده که جلوی بابا خودم رو کنترل کنم و بغض نداشته باشم و بتونم روحیه اش رو بهتر کنم.

خدا جونم بهم توان بده که بتونم به مامان و برادرهام روحیه بدم.

خدایا داداش کوچیکه هنوز 2 تا امتحانش مونده کمکش کن. می‌گفت نمی تونم امتحان بدم. کمکم کن بهش روحیه بدم بره امتحاناش رو بده.

خدایا فقط خودت میتونی دوباره شادی رو به خونه ما برگردونی... .

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط مریسام نظرات () |