عذر خواهی از مادرم

دوشنبه شب یک مقداری سر موضوع برادرم و مشکلات مالی که بوجود آورده با مامانم حرفم شد و عصبانی شدمعصبانی و سرش داد کشیدم و مامانم هم خیلی ناراحت شد و گریش گرفتگریه. آخه خیلی مامان و بابام دارن دیگه بیش از حد محبت زیادی بهش می‌کنند و من همش نگران آینده برادرم هستم که باید هر طور شده سرعقل بیاد و روی پای خودش بایسته تا کی باید پدرم تاوان ندونم کاری برادرم رو بده؟؟!! سوالدلم برای برادرم هم میسوزه و خدائیش خیلی باهاش صحبت می‌کنم و راهنمائیش می کنم ولی کو گوش شنوا ناراحت. خلاصه دعا کنید این مشکل مالی برادرم حل بشه و آرامش به خانوادمون برگردهافسوس.

سه‌شنبه صبح خیلی دلم می‌خواست به مامانم زنگ بزنم و عدرخواهی کنم. ولی هم چون مطمئن بودم حق با من بوده و مامانم داره خیلی زیادی طرفداری برادرم رو می‌کنه نمی خواستم زنگ بزنم ولی بازم دلم طاقت نیاورد به برادرم زنگ زدم گفتم از مامان خبر داری؟ گفت هرچی زنگ میزنم کسی گوشی و برنمی‌داره و نگران شدم  به موبایل برادر کوچیکه زنگ زدم ببینم اوضاع چطوره که گفت مامان خیلی ناراحته و از صبح هر کس هم زنگ زده تلفن را جواب نمی‌ده. من هم دل و زدم به دریا گفتم مادره عیب نداره دلسوزیش هم نسبت به برادرم شاید طبیعی باشه من که مادر نیستم بتونم درکش کنم. خلاصه زنگ زدم و به برادر کوچیکه گفتم هر جور شده بگو مامان حرف بزنه و با بغض فراوان و چند قطره اشک (چون اداره بودم نتونستم حسابی گریه کنم برای همینم تا شب گلوم درد می کرد) عذرخواهی کردم و کلی هم باهاش صحبت کردم و گفتم واقعاً من نگران داداشی هستم و قصد بدی ندارم و مامانم هم گفت می‌دونه که حرفای من منطقیه و ... و به خیر و خوشی فکر کنم از دلش درآوردم.

عصری هم قرار بود مادر شوهری را آنژیوگرافی کنند و رفتم بیمارستان. خواهرشوهری هم اونجا بود. چون مراسم شب هفت پدرشوهرِ خواهر‌شوهرم هم همین عصر بود به زور خواهر شوهری رو فرستادم که بره مسجد و گفتم بد عروسی اگه نباشی زشته و بهش اطمینان دادم من مراقب مادر شوهری هستم تا برگرده. ساعت 7 شب هم مادر شوهری را آنژیو کردند و الحمدالله احتیاج به عمل جراحی و بالن و فنر نبود و فقط باید رژیم غذایی رو رعایت کنند و دارو هم مصرف کنند. ساعت 9:30 شب هم همسری و خواهر شوهرم آمدند بیمارستان و من و همسری اومدیم خونه و خواهر شوهری موند بیمارستان.

چون دیر رسیدیم خونه نتونستم برم به مامانم سر بزنم ببینم بازم از دستم دلخوره یا نه ؟؟؟سوال و به موبایلم هم زنگ نزده بود ولی وقتی رفتم خونه دیدم رو ID Caller چندین بار شماره مامانم اینها افتاده بود و کمی خیالم راحت شد و الآن هم منتظرم ببیم مثل هر روز بهم زنگ میزنه؟؟سوال

خدا نوشت: خدا جون منو ببخش به خاطر اینکه مادرم رو ناراحت کردم و آرامش رو به خانوادم برگردون و این مشکل رو به بهترین نحو رفع کن.

مادر نوشت: مامان جونقلبقلبماچماچاینجا راحت تر می تونم باهات صحبت کنم خیلی دوستت دارم و بهت وابستم  این 2 شب که ناراحتت کردم تا صبح نتونستم درست بخوابم (آخه این اولین بار تو کل زندگیم بود که بین من و تو بحث پیش اومد).منو ببخش و حلالم کن. اگرم حرفی زدم یا فریادی کشیدم فقط به خاطر اینه که دلم برای تو و بابا و برادرام می‌سوزه و می خوام منطقی باشین و تصمیم درست بگیرن و محبت الکی نکنید که بشه دوستی خاله خرسه و برادر عزیزم بیش از این به شما وابسته باشه و نتونه گلیم خودش و از آب بیرون بکشه. اون دیگه تشکیل خانواده داده باید خیلی بیشتر از اینها احساس مسئولیت کنه و تکیه گاه برای زنش باشه.

پدر نوشت: بابا جون خیلی نگرانتم می‌دونم بیشترین بار روی دوش توئه. تویی که باید همه رو دلداری بدی و بگی مشکل حل میشه و بگی خدا یک مالی به من داده اینقدرشم حالا می‌خواد بگیره. دعا می کنم زودتر مغازه فروش بره و این بساط تموم شه. بابا جون قلبماچجونت سلامت مغازه فدای سرت، فدای یک تار موت. مثل همیشه مقاوم باش و صبور و بدون تنها دخترت هیچ وقت تنهات نمی‌ذراه و هر کمکی از دستش بربیاد حتماً برات انجام می‌دهقلبقلبماچماچ.

تلفنانه: مامانم ساعت 9:10 بهم زنگ زدبغل

/ 35 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

بعدا نوشت داریم تو وبلگمون

ستایش

سلام عزیزم لینکتو گذاشتم

یه آدم دیگه

سلام! نوشته ات رو خوندم و بغض راه گلومو بست.......

شایان

سلام خسته نباشی خوبی مرسی پستات خیلی قشنگند ایول خوشحال میشم سر بزنی شایان قبلیه

هلو خانوم

سلام مرسی بخاطر لینک[نیشخند] منم لینکیدمت[چشمک]

هاتف

وبلاگ من رو بخونید . مطالبش خوبه . اگر سئوالی داشتید بعدا بپرسید در خدودتون هستم .

ارام

مریسام جون ایشالله که زود مشکلات دادشی ات حل میشه به خدا توکل کن

تقویم صبورا

سلام مریسام جونم خوبی خانومی ممنونم از لطفتون[قلب]

دلی

ایشالله به زودی مشکلات حل میشه و همه چیز خوب و ok میشه مواظب خودت و مامان و بابا باش چون خیلی عزیزن [قلب][ماچ]

روشن

مریسام جون خوب کاری کردی از دل مامانت در اوردی هر چند که ممکنه حق با تو باشه ولی همیشه باید احترام بزرگترها رو داشت منم دعا میکنم که هر چه زودتر مشکل خانواده ات حل بشه عزیزم نگران نباش[ماچ]