خاطرات عمل لا*پا*رو*سکو*پی و هی*ست*رو*سکو*پی

دوشنبه 20/8/87 ساعت 9 با مامانم بیمارستان بودیم برای مشاوره قلب و بیهوشی. تا ساعت 10 مشاوره قلب تموم شد و نوار قلب هم گرفته شد. دکتر بیهشوی هم بعد از ظهر میومد. ساعت 1:30 هم مشاوره بیهوشی تموم شد و مدارک رو بردیم برای تعیین وقت عمل. خیلی دلم می خواست در اولین فرصت بهم وقت بدن و این پروسه زود انجام بشه. خوشبختانه  خدا هم یاری کرد و یک خانم دکتر باعث شد که چهارشنبه بهم وقت عمل بدن و قرار شد سه شنبه ساعت 10 برای بستری شدن بیام بیمارستان.

موقع برگشت با مامان رفتیم ناهار خوردیم و بعدشم رفتم آرایشگاه و اومدم خونه و خونه رو تمیز کردم و وسایل بیمارستانم رو هم اماده کردم. ته دلم ناراحت بودم همش پیش خودم می‌گفتم همه برای زایمان ساک بیمارستان آماده می‌کنند، آرایشگاه میرن ... و من ... مطمئن بودم مامانم هم به همین فکر میکنه ولی به روی خودش نمیاره ... ولی بعدش بازم گفتم خدایا راضیم به رضای خودت.

صبح سه شنبه به اتفاق مامانم و همسری رفتیم بیمارستان و همسری رفت دنبال کارهای بستری شدنم و حدود ساعت 11 پرونده‌ام برای بستری آماده شد و رفتیم بخش جراحی برای بستری. تخت 29 به من تعلق گرفت و یک خانم دکتر هم شروع کرد به پر کردن پرونده ام و من هم دقیق همه چیز رو براش توضیح دادم. همسری هم رفت برام لباس بیمارستان رو خرید  و به اتفاق مامانم به سمت اتاق راهنمایی شدیم. اصلاً احساس خوبی نداشتم. برای بار اول بود که میومدم بیمارستان بستری بشم ازهمه چیز چندشم میشد ولی چاره‌ای نبود. خلاصه لباس بیمارستان رو پوشیدم و نشستم رو تخت و چون نزدیک وقت ملاقات بود همسری و مامانم هم موندن پیشم و ساعت 5 رفتند. چهر تا قرص بهم دادن که دو تا شو ساعت 4 بخورم و 2 تاشو ساعت 6. ساعت 6 برام سوپ آوردن وای منم که حالم از غذای بیمارستان بهم میخورد ولی مجبوری یک کم خوردم آخه از صبحانه دیگه چیزی نخورده بودم. کمر درد شدیدی گرفته بودم نمی‌دونم شاید از استرس بود. با چند نفر از بیمارها دوست شدم و ساعاتی رو با اونها مشغول بودم که یکهو گفتن اونهایی که فردا عمل دارن باید ENEMA (ت*ن*غ*ی*ه) بشن. دیگه فکر اینو نکرده بودم آخه من که اصلاً چیزی نخورده بودم و تازه اون چهارتا قرص رو هم خورده بودم. ولی خدائیش اونقدر هم وحشتناک نبود و درد و اینها هم نداشت. به این صورت بود که با شرمندگی یک کیشه آب وارد روده بزرگ می‌کنند و بعد سریع دستشویی لازم می‌شوید.

شب تا صبح اصلاً خوب نخوابیدم مخصوصاً که این دکترها و پرستارها هم الکی همی سرک میکشیدند و ساعت 6 صبح هم بیدارباش زده شد و دوباره پروسه تکرار ENEMA. از ساعت 6:30 یکی یکی افراد رو برای عمل صدا می‌کردن. ساعت 9 بود که لباس اتاق عمل رو برام آوردن و منم به همسری و مامانم که تو راه بودن زنگ زدم و با بغض گفتم که داره نوبت من میشه و همسری هم کلی دلداری داد که داریم میرسیم. لباس اتاق عمل رو پوشیدم و هم اتاقیم می‌گفت لباس اتاق عمل بیشتر از لباس بیمارستان بهت میاد. مامانم هم رسید و موبایلم رو دادم بهش و ازش خداحافظی کردم و تلفنی هم با همسری خداحافظی کردم. ساعت 10:30 دیگه صدام کردن که برم اتاق عمل همراه پرستار راه افتادم. وقتی وارد اتاق عمل شدیم، گفتند کمی باید صبر کنیم و من هم نشستم ولی دیگه دل تودلم نبود. از عمل ترس نداشتم ولی بیهوشی رو دوست نداشتم و اینکه 2 ساعت از دنیا بی خبر باشم. تو افکار خودم غوطه ور بودم که دیدم پرستاری که من رو آورده بود سراسیمه برگشت و گفت وای خدا رو شکر هنوز اینجا نشستی اتاق عمل تو اینجا نیست طبقه چهارم هستش و با کلی خنده و سر به سرش گذاشتم و رفتیم اتاق عمل طبقه 4. مامان و همسری رو هم ندیده بودم و خیلی دوست داشتم که بفهمن من کجام که بعد عمل همراهم باشند. یکهو دیدم همسری اومده بالا و داره با یکی از پرستارها صحبت میکنه و من زود صداش کردم و منو دید و بهش گفتم من اینجا عمل میشم و اونم رفته بود و به زور اجازه گرفته بود تا مامان بیاد بالا و خلاصه خیالم راحت شد.

ساعت 11:30 روی تخت اتاق عمل قرار گرفتم. آنژوکت به دستم وصل شد و سرم هم وصل کردن و دستگاههای فشار خون و نوار قلب هم بهم وصل شد. نفر قبلی که عمل شده بود نیمه هوش بود و گریه می‌کرد و اعصاب منم بهم میریخت. نمی‌دونم چی شد که تصمیم گرفتند من بیهوش کامل نشم و موضعی (اسپاینال)بیهوش شم. هرچی هم پرسیدم علتش رو نگفتند ولی خودم فکر کنم به خاطر ضربان بالای قلبم بود چون همه اش حول و حوش 110 بود جالب اینجا بود که قبلش اصلاً دوست نداشتم بیهوش بشم و از بی خبری در بیهشوی بدم میومد. خلاصه بلندم کردند و دکتر بیهوشی که یک خانوم مهربونی بود آمد و یک آمپول به کمرم زدند و اصلاً هم درد نداشت و آروم خوابوندنم و کم کم حس کردم پاهام داغ و سنگین شدند و بعد 5 دقیقه دیگه نمیشد پاهام رو تکون بدم. وقتی کامل بی حسی اثر کرد، دکترها اومدنمد و مشغول شدن در ابتدا تمام شکمم را با بتادین پوشاندند و قشنگ حرکت پنبه رو روی شکمم حس می‌کردم وقتی دکتر می‌خواست دستگاه رو وارد بدنم کنه باید زیر نافم سوراخ میشد و دردی مانند نیشگون ریز حس کردم و سریع اعلام کردم که دارم حس می کنم که متخصص بیهوشی گفت نه چیزی نیست الآن خوابت می‌کنم که دیگه هیچی نفهمیدم تا ساعت 1:30 که از خواب بیدارم کردند و متخصص بیهوشی سفارش کرد که آروم جابجایم کنم به خاطر نوع بیهوشی و خوردن قهوه و مایعات کافئین دار رو هم سریع شروع کنم که سر درد نشم.

از اتاق عمل که آوردنم بیرون، دیدم مامانم پشت در ایستاه و تعجب کرد که من چه سرحال هستم و احساس درد ندارم که بهش گفتم بیهوشم نکردن. با احتیاط روی تخت اتاق قرار گرفتم و پرستار اومد که لباس اتاق عمل رو عوض کنه و نذاشتم گفتم حالا بعد عوض می کنم چون به خاطر نوع بیهوشی میترسیدم تکون بخورم. ساعت ملاقات شد و همسری، عمه‌ام، خواهر شوهری و دخترش هم آمدند عیادت و ساعت 4:30 اونها رفتند و همسری هم رفت پایئن و مامانم قرار شد تا ساعت 9 پیشم بمونه و بعد با همسری بروند. همینجا جا داره از مامان تشکر کنم خیلی زحمتم رو کشید. مامان جونم دستت درد نکنه امیدوارم بتونم زحماتت رو جبران کنم. ساعت 9 هم پرستار اومد و گفت باید از تخت بیای پائین و ای کاش این کار رو نمی‌کردم که باعث شد سردردم شروع بشه چون یکسری معتقدند که بیهوشی اسپاینال رو نباید تا 24 ساعت تکون داد. خلاصه مامان اینها رفتند و من موندم و کمی درد و بی خوابی و مادر شوهرجون هم زنگ زد و گفت خواهر شوهر جون بهش گفته که من بیمارستانم و گفت چرا نگفتین من بیام کمک که تشکر کردم و گفتم نمی‌خواستیم تو زحمت بیفتین.

پنجشنبه صبح هم کمی سر درد و دست درد داشتم که دست دردم مربوط به عمل بود و گازی که وارد شکمم‌ کرده بودند. پرستار گفت راه برو و آب بخور تا این گاز از بدنت خارج شه و راه رفتن من همانا و شدید شدن سردردم هم همان. مامان و همسری اومدند و کارهای ترخیص انجام شد و دکترم هم اومد و گفت همه چیز خوبه و به خاطر بیهوشی سعی کن از بیشتر بخوابی و سه ماه هم به صورت طبیعی وقت داد برای باردار شدن و بعدش اگه نشد IUI رو پیشنهاد داد. حالم دائم بدتر میشد و سردردم شدیدتر. خلاصه با هزار زحمت و کمک مامانم لباسهام رو عوض کردم و آنژیوکت هم از دستم برداشتن و خداحافظی کردیم و به سمت خونه راه افتادیم و قرار شد برای استراحت خونه مامانم برم. تو راه واقعاً حالم بد بود و سرم هم هی بدتر و بدتر میشد و از زور درد در بازوهم هم نمیتونستم نفس بکشم. رسیدیم خونه مامانم و من فقط افتادم حتی نمیتونستم ناهار هم بخورم کمی سوپ خوردم و مسکن و داروهام رو هم خوردم ولی درد سرم آروم نمیشد و هر چی قهوره و نسکافه هم خوردمم افاقه نکرد تفلی مامانم و همسری خیلی زحمتم رو کشیدند. دستشون درد نکنه. یک وقتایی واقعاً پشیمون میشدم که چه کاری کردم درد سرم واقعاً ضابل تحمل نبود.

جمعه و شنبه و یکشنبه و دوشنبه هم سردردم شدید بود و خواب درست و حسابی هم نمیتونستم بکنم و عیادتم هم میومدند. از سه شنبه حالم خیلی بهتر شد و دیگه عصری رفتم خونه خودمون و مامانم اینها هرچی اصرار کردند که تا پنجشنبه بمونم، قبول نکردم و گفتم باید برم سر خونه زندگیم تا این مریضی به طور کامل از تنم.بره. همسری هم اومد و شام رو آماده کردو با هم خوردیم و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را هم به نیمه استراحت مشغول بوئم و جمعه هم بخیه هام رو کشیدم و شنبه اومدم سر کار و زندگی عادی رو شروع کردم.

بابت طولانی شدن این پست پوزش میطلبم.

یک توصیه به افرادی که بیهوشی اسپاینال دارند: سعی کنند 24 ساعت اول اصلاً تکون نخورند و بعدشم استراحت کافی داشته باشند و زیر سرشان چیزی نگذارند و زیر پایشان بالش بگذارند و مایعات مخصوصاً مایعات کافئین دار زیاد بخورند.

/ 53 نظر / 277 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

[بغل][ماچ][بغل]آخی عزیزم چقدر اذیت شدی..ایشالا زودتر پاداش صبر واذیت شدناتو بگیری گلم..بوووووووس

ronali

سلام..........امیدوارم بهتر شده باشی... خیلی واست ناراحت شدم الهی یه نی نی سالم گیرت بیاد اینقدر اذیت نشی خانومی[لبخند]

روشن

عزیز دلم مطمئن باش که این زحمتهایی که کشیدی به زودی نتیجه میده قربونت برم

ارام

مريسام جونم خدا رو شكر همه چي خوب بود ايشالله كه همه چي درست ميشه

niloufar

مرسی دوستممم [بغل] برای شما هم امن یجیب خوندم [ماچ]

niloufar

مرسی دوستم [بغل] برای شما هم امن یجیب خوندم [ماچ]

وفا(ترنم عاشقی)

ببخش من دیر نظر میدم عزیزم این هفته درگیر بودم یه کمی ایشالا زودتر خوب بشی گلم و زودتر هم مامان بشی [ماچ]